متافيزيك و مذهب
 

سام قندچي

مذاهب گوناگون در تاريخ بوجود آمده، تكامل يافته و از بين رفته اند. آنچه اساسأ در همه آنها مشترك است اعتقاد به يك سري اصول متافيزيكي است. در كلي ترين شكل خود اصول متافيزيك عبارتند از نظريات ما درباره منشا جهان، ساختمان جهان، و آينده جهان.

هرچند پيشرفت علم و دانش بشر از معماهاي بيشتري پرده برداشته و عمق و گسترش بيشتري مييابد، وليكن اين سوألات كماكان برجاي خود باقي ميمانند. مثلأ با مشخص شدن منشأ منظومه شمسي، ساختمان ، و آينده آن، همين سوألات درباره كهكشان راه شيري طرح شدند، و بعد از آن درباره مجموعه هاي كهكشان ها و غيره.

در جهان بي نهايت كوچك ها، يا درك ما از اتم، سوالات درباره ساختمان جهان از بحث اتم به بحث اجزاء اتم نظير الكترون و پروتون تبديل شد، و بعد از كشف بيش از 200 جزء اتم از الكترون تا مزون، امروزه بحث هاي در باره ساختمان جهان يك سطح عميق تر شده و بحث ها بر روي كوارك ها متمركز شده است. در نتيجه بر عكس تصورتقليل گرايان، كه توسعه علم را پايان متافيزيك تصور ميكردند، واقعيت چنين نشده است.

 البته يك ديدگاه متافيزيكي ميتواند سعي كند بيشتر در تطابق با دستاوردهاي علم باشد، و بر ستون هاي علم استوار باشد، يا اينكه ميتواند بر دانش هزاران سال پيش استوار بوده، و بر ايمان و رأي انبيأ تكيه زند. اين انتخاب را ميتوان اساسي ترين وجه تمايز منافيزيك مذهبي از متافيزيك فلسفي دانست. به قول فرانسيس بيكن مذهب از ايمان آغاز كرده و از خرد براي اثبات خود سود ميجويد، در صورتيكه فلسفه با خرد آغاز كرده و ميتواند به ايمان ارتقاء يابد. اينكه همه مكاتيب فلسفي و مذاهب را بتوان اينچنين متمايز كرد نيز محرز نيست، وليكن وجود دو نوع متافيزيك مذهبي و فلسفي غير قابل انكار است، وآشكار است كه داشتن يك ديدگاه عمومي از جهان كمك ميكند كه انسان جايگاه خود را در كليت بزرگتري درك كند و زندگي غني تر و پر معني تري را دنبال كند.

 البته در فرهنگهاي گوناگون متافيريك و نياز به آن متفاوت بوده است.

مثلأ در متافيريك مذاهب ابراهيمي، اعتقاد به يك خدا كه خالق اين جهان است وجود دارد، و آن خدا از طريق ارسال پيامبران خود، اراده خود براي بشر را تعيين نموده است. در اين ديدگاه مناسبت انسان و كل هستي، رابطه خالق و مخلوق است، گوئي كه اين خدا بسان انسان ابزار ساز، محصول مي آفريند، و يا همچون موجودات بيولوژيك، فرزند توليد ميكند. اكثر متفكرين مذاهب ابراهيمي، تصوير خدا-شخصي از هستي دارند، تا جائي كه انسان را نه فقط مخلوق، بلكه حتي "بنده خدا" ميخوانند.

 اما از سوي ديگر متافيزيك مذهب بودائيسم بيشتر به متافيزيك فلسفي شباهت دارد تا به متافيريك مذهبي. مثلا در متافيزيك بودائيسم، درك از هستي، يك درك تكاملي است، ولي لارم به ذكر است كه هرچند بيان فلسفي بودائيسم همانند فلسفه هگل است، ولي بودائيسم در واقع پراتيك تعمق انديشمند Meditation است، كه مساوي توضيح فلسفي اش نيست . از سوي ديگر لازم به يادآوري است كه اعتقاداتي نظير تناسخ در بودائيسم، با علم در تطابق نيستند.

 وليكن به هر حال بودائيسم خدا پرستانه نبوده، و دركش از هستي نظير سيالي است كه انسان در حالت تعمق انديشمند، طنين آنرا در وجود خود مييابد، و اين درك فرسنگها از متافيزيك مذاهب ابراهيمي با خداي خالق، و انسان مخلوق فاصله دارد. و لازم به تذكر است كه بودائيسم تفاوت اساسي با صوفيگري دارد، به اين معني كه اولي بويژه Zen بسيار علم گرا ست، در صورتيكه صوفيگري ضد علم است، هر چند فرقه هائي نظير شاه مقصودي، با سوء استفاده از بحث هاي شبه علمي، خرافات Cult خود را توجيه مي كنند.

برگردم به مبحث متافيزيك در فلسفه. متافيزيك فلسفي در فلسفه افلاطون و ارسطو در عصر باستان طرح شده است. مثلأ افلاطون تئوري شكل forms را طرح ميكند كه مبناي تمام بحث هاي تقدم ماده و فكر درقرون وسطي ميشود، و بالاخره در قرن بيستم، فلاسفه اي نطير ويليام جيمز، اِين بحث متافيزيك فلسفي را در پرتو دستاوردهاي علم كنوني ديگر پايان يافته اعلام كردند.

 از سوي ديگر ارسطو در عصر باستان بحث متافيزيك فلسفي مونيسم و پلوراليسم را طرح كرده، و در كتاب متافيزيك خود مينويسد كه در ترتيب *درك* جهان، تقدم از پلوراليسم به مونيسم است، در صورتيكه در ترتيب *توضيح* جهان، تقدم از مونيسم به پلوراليسم است. اين مبحث متافيزيك فلسفي كماكان از موضوعات مهم جهان شناسي و فلسفه سياست است.

در عصر روشنگري، متافيزيك فلسفي آناليز دكارت، ناقوس پايان تفكر قرون وسطي را نواخت، و راه گشاي متد علمي مدرن شد. اسپينوزا با پانتئيسم وحدت وجود، ياد آور شرق شد، هرچند علت غائي Teleology ارسطو را حذف كرد. اما با وجود حذف علت غائي، متافيزيك اسپينوزا خدا پرستانه است، در صورتيكه متافيزيك ارسطواساسأ خدا پرستانه نيست.

 و بالاخره لايبنيتس Leibniz با متافيزيك فلسفي جديدي بنام مونودولوژي Monadology ، مدل جديدي از انديشه پلوراليستي را ارائه كرد، كه نتنها به پايه گذاري منطق رياضي توسط خود وي انجاميد، بلكه امروز بعد از دو قرن، با پيشرفت هاي فيزيك كوانتا و تئوري اطلاعات، مونودولوژي مدل مناسبي براي درك ساختمان جهان به دست ميدهد، كه موئلفه هاي آن عنصر اطلاعات را هم در خود حمل ميكنند.

 در قرون نوزدهم و بيستم، پوزيتويستها و دانشمنداني نظير Carnap، پايان عمر متافيزيك را اعلام كرده و مدعي شدند علم براي توضيح جهان كافي است. اما مباحثات فيزيك نو در زمينه هاي مباحث متافيزيك فلسفي، نظـير موضوع عليت Causality، نشان داد كه اعلام پايان متافيزيك تخيلي بيش نيست.

در ميان سوسياليست ها، ماركس و انگلس از طرفي در نوشته هائي نظير مقدمه " آنتي دورينگ"، كه نوشته انگلس با تأييد ماركس است، پوزيتويست هستند. و از سوي ديگر، در نوشته هاي ديگري نظير" فلسفه طبيعت" و "لودويگ فوئر باخ و پايان فلسفه آلمان"، سيستم متافيزيك فلسفي ماترياليسم ديالكتيك را ارائه ميدهند، كه بعدها با نقد لنين از پوزيتويسم و آگنوستيسم، سيستم فلسفي تمام وكمالي شد، كه به مذهب امپراطوري شورو ي تبديل شد، و نه تنها جلوي رشد انديشه هاي جديد متافيزيك فلسفي در بلوك شرق را گرفت، بلكه خود نيز از پيشرفت باز ايستاد، و علم اواخر قرن نوزده كه پايه نظرات انگلس بود، نظير علم مبناي انجيل و تورات، خارج از محدوده زماني اش متحچر شد، و قاصدان علم نو را بخاطر تكفير مذهب ماترياليسم ديالكتيك به صليب كشيدند.

 متافيزيك فلسفي ماركسيستي كه براي كمك به درك علم قرن نوزدهم تدوين شده بود، به متافيزيك مذهبي يك رژيم استبدادي مبدل شد، زمانيكه بسياري از اصولش نظير تبديل كميت به كيفيت، يا تقدم فكر و ماده اهميتي در علوم جديد نداشتند، و موضوعات مورد مطالعه علوم جديد، چه مستقيم و چه غير مستقيم بوسيله حواس ما قابل تبيين نبوده، و به شكل رياضي و بعدها از طريق كامپيوتر تبيين ميشدند، كه حتي با آنچه لنين ميخواست از ارتدكسي ماركس و انگلس تدوين كند هم، فرسنگها فاصله گرفته بود. و لي براي كشيشان معبد كمونيسم اين ها مهم نبود، چرا كه اينان نگهبانان ايمان بودند و نه خرد، همانگونه كه از فرانسيس بيكن نقل كردم. ديگر آنكه بخشي از كمونيستهاي مخالف تحول مسالمت آميز، اصل تضاد را بر جسته كردند و ديگران اصول ديگر ماترياليسم ديالكتيك را برجسته نمودند .

 و از كساني كه در پنجاه سال اخير كارهاي با ارزشي در زمينه متافيزيك فلسفي ارائه كرده اند، بايستي از كارل پاپر نام ببرم و بويژه در عرصه پلوراليسم و استنتاج، هرچند امروز دربارهمخالفت او با استقراء Induction ، نقد هاي جديدي طرح شده اند، كه خود معرف متحجر نبودن متافيزيك فلسفي پويا، كه چنين بحث هاي فلسفي را امكان پذير ميكند.

 خلاصه كنم ديدگاه هاي متافيزيكي انسان در زمانهاي ضعف علم اساسأ به شكل مذهبي بيان ميشده است. در تاريخ باستان هرچند ارسطو متافيزيك را به شكل غير مذهبي مدون كرد، وليكن پيروان وي در قرون وسطي جامه مذهب مسيحيت براو پوشانده و غسل تعميدش دادند، و در شرق جبه اسلامي بر تنش كردند.

 ديدگاه متافيزيكي مذهب متقابلأ بر روي دولت تأثير گذاشته، و به اين طريق بر فرهنگ و اخلاق جامعه مستولي شده، و گوئي از ماوراء الطبيعه اين جهان را هدايت ميكرده. در نتيجه دولت نيز به پاسدار اصول متافيزيكي تبديل ميشود، كه اساسأ لايتغير تصور ميشدند، و اين حتي در شكل غير مذهبي ماركسيستي آن صادق بود.

 جوامع غرب نيز كه مدتها با روحيه پوزيتويستي زندگي كرده اند، اينك در جستجوي يك ديدگاه عمومي از جهان، موجي از بازگشت به مذهب را شكل داده اند، چنانكه خرافات در بين بسياري از روشنفكران اين جوامع در حال نشو و نما است، و سوأل راجع به رابطه مذهب و دولت دوباره در حال طوح است. آنچه مسلم است پاسداري دولت از اصول متافيزيكي هر عقيده اي، باعث اجحاف به عقايد ديگر در زمينه قوانين، آموزش، و زندگي روزمره شهروتدان ميشود، و زاه حل در سكولاريسم كامل است .

http://www.hupaa.com/ :منبع