خوش آمدید، مهمان - لطفا برای ثبت نام اینجا و یا برای ورود اینجا را کلیک کنید.

لطفا برای ورود نام کاربری و رمز عبورتان را وارد نمایید

 
جستجوی پیشرفته

983 نامه در 655 موضوع- توسط 10133 کاربران - جدیدترین کاربر عضو شده: kamyab
My Communityهمه مباحث فیزیکروش های آموزش فیزیکپیشکسوتان آموزش فیزیک در ایرانموضوع: ميرزا حسن رشديه، بنيان‌گذار مدرسه‌هاى نوين در ايران(1)
صفحه: [1]   پایین
چاپ صفحه
نويسنده موضوع: ميرزا حسن رشديه، بنيان‌گذار مدرسه‌هاى نوين در ايران(1)  (دفعات بازدید: 964 بار)
0 کاربران و 1 مهمان درحال دیدن موضوع.
Admin
مهمان
« : سپتامبر 07, 2006, 03:55:53 pm »

روز جمعه پنجم ماه رمضان سال ۱۲۷۶ هجرى قمرى در شهر تبريز در خانه يکى از مجتهدين آن شهر، آخوندملامهدى تبريزى پسرى به دنيا آمد که در بزرگسالي دگرگونى بزرگي در شيوه‌ي آموزش مردم ايران پديد آورد و نامش در تاريخ آموزش و پرورش ايران زمين جاودان ماند. اين فرزانه‌ى انديشمند حاج ميرزاحسن رشديه بود که امروز نام يکى از ميدان هاى منطقه‌ى ۱۱ تهران به نام اوست.

حسن، پسر باهوش آخوندملامهدى چون به سن رشد رسيد به مکتبخانه‌اش فرستادند. مکتبدار پس از چند روز از هوش و ذکاوت او آگاه شد و او را به عنوان جانشين يا خليفه و يا به زبان امروزى مبصر کلاس انتخاب نمود. حسن با آنکه به آموختن علاقه فراوان داشت اما از اينکه مکتبدار اطفال را بشدت تنبيه مى کرد سخت رنج مى برد. حقيقت آن بود که مکتبدار راه ياد دادن را نمى دانست و اگر چه شاگردان پس از مدت ها با تمرين توفيق اندکى خواندن و نوشتن را پيدا مى کردند اما اغلب از مدرسه و کتاب و نوشتن به شدت متنفر مى شدند.
درباره چگونگى تنبيه در مکتبخانه ها تاکنون مقالات و کتاب هاى بسيار نوشته دکتر باستان در خاطرات خود درباره چگونگى تنبيه شاگردان در يکى از مکتبخانه هاى تهران مى نويسد: «... طرز تنبيه ميرزا هم شنيدنى است. از تير سقف دکان يا مکتبخانه دکان يا مکتبخانه، طنابى دولا آويزان شده بود و ميرزا بچه اى را که مى خواست تنبيه کند بلند کرده، روى طناب مى گذاشت و به او دستور مى داد که با دست طناب را بگيرد، بعد ترکه را بر مى داشت و به جان طفل مى افتاد و بچه براى اينکه به زمين نيفتد، مجبور بود پاى خود را از طناب بلند نکند. البته وسايل تنبيه ديگرى هم بود. مثلاً گاهى بچه ها را فلک مى کردند... ميرزا ترکه هاى نازک انارى را که قبلاً تهيه کرده بود برداشته با آن ضرباتى چند بر کف پاهاى شاگرد بى نوا مى نواخت... چانه زدن در موقع چوب خوردن نيز حکايتى دارد. بچه پس از هر چوب خوردن دست را به بدن مالش مى داد و ضمن گريه و زارى التماس و درخواست مى کرد که معلم او را ببخشد.
«... خلاصه مجازات بيرحمانه معلم، رشديه را سخت متأثر مى کرد. بچه ها را سپرده بود که صبح زود قبل از آخوند [به مدرسه] بيايند. او کليد مکتبخانه را داشت. صبح زودتر از ساعت معمول ابتدا خودش مى آمد، در را باز مى کرد حريم آن را آب و جارو مى کرد. بچه ها هم به تدريج حاضر مى شدند.
... بچه ها وجود رشديه را مغتنم مى شمردند که به کمک او درسشان را ياد مى گيرند و در مجازاتشان تخفيفى پيدا مى شد. از اينرو طفلکان پروانه وار اطراف رشديه مى گشتند.» ( ۱)
کتب درسى آن زمان در مکتبخانه ها عبارت بود از جامع عباسى، ابواب الجنان و گلستان و شاگردان پس از گذراندن مراحل اوليه، صرف، نحو، قرآن، نصاب، جودى، جوهرى و ترسل را مى آموختند. رشديه که شاگردى هوشمند بود بر اين حقيقت آگاه شده بود که مکتبدار خود از آنچه درس مى دهد آگاهى چندانى ندارد و هر زمان از درس دادن عاجز مى ماند مباحث فرعى ديگرى را مطرح مى ساخت. از همين رو وى اغلب درس ها را نزد پدر مى آموخت و روز بعد به شاگردان ديگر درس مى داد. او گذشته از آنکه الفيه و صمديه را نزد پدر آموخت به مطالعه اشعار شاعران و کتاب هاى تاريخى نظير تاريخ بيهقى نيز پرداخت.
رشديه در پانزده سالگى لباس روحانيت پوشيد اما همچنان به تعليم و تربيت علاقه مند بود و گذشته از تحصيل در زمينه ادبيات عرب و فقه کتاب هايى هم درباره تعليم و تربيت مى خواند و در مسجد پدرش به وعظ و تبليغ مى پرداخت. وى در بيست و دو سالگى به پيشنمازى يکى از مساجد که فاصله چندانى با شهر تبريز نداشت رسيد.
ميرزا حسن رشديه در آن زمان از اختلاف هولناک طبقاتى ميان مردم تبريز بشدت رنج مى برد. او شاهد بود که برخى از اطرافيان وليعهد مظفرالدين ميرزا از ثروت بسيار برخوردارند و بقيه مردم در فقر و تيره روزى وحشتناکى بسر مى بردند. برخى از تجار و بازرگانان نيز زندگى مرفه اى داشتند اما اکثريت مردم گاه به نان شب هم محتاج بودند. مظفرالدين ميرزا اگر چه قساوت قلب و شرارت برادرش ظل السلطان حاکم اصفهان را نداشت اما در مجموع حاکمى ناتوان و بى عرضه بود. او به شکار علاقه فراوان داشت. عيش و نوش و شکار را خيلى دوست داشت و البته ادعاى ديانت هم داشت و مانند پدرش ناصرالدين شاه خود را علاقه مند به اهل بيت معرفى مى کرد. اطرافيان مظفرالدين ميرزا به مردم محروم به چشم حقارت مى نگريستند و همين امر ميرزا حسن رشديه را بشدت رنج مى داد. در آن زمان سه روزنامه فارسى در خارج ايران منتشر مى شد. حبل المتين در کلکته هندوستان و اختر و ثريا در اسلامبول عثمانى (ترکيه امروز). بعدها روزنامه چهره نمايى مصر هم بر آنها افزوده شد. برخى از شماره هاى روزنامه هاى اختر، ثريا و حبل المتين به طور پنهانى از خارج کشور به تبريز مى رسيد و رشديه علاقه فراوانى به خواندن آنها داشت.
مطالعه مقالات آن روزنامه ها اين حقيقت را براى رشديه فاش ساخت که عامل اصلى تمام آن نابسمانى هاى اجتماعى ظلم و ستم درباريان استبداد هولناکى است که بر سراسر ايران سايه افکنده است. رشديه به تدريج احساس کرد که از همه خطيبان و پيشنمازها و نويسندگان و شاعرانى که براى رسيدن به مقام و شغل پردرآمد پادشاه و وليعهد را دعا مى کنند نفرتى عجيب دارد و آنها را عاملان اصلى آن تيره روزى هاى شگفت محرومان مى داند.
در يکى از شب هاى سال ۱۲۹۸ واقعه مهمى براى او اتفاق افتاد که مسير زندگى اش را به طور کلى تغيير داد. وى در يکى از شب ها مثل هميشه پس از نماز مغرب و عشاء بر روى منبر رفت و از زشتى همکارى با ظالمان سخن گفت و پس از ذکر چندين حديث و روايت با صراحت گفت که هر کس در ستايش حاکمى ظالم سخنى گويد و حتى چند کلمه اى بيش ادا نکند در تمام جنايات و غارتگرى ها و مظالم آن حاکم شريک خواهد شد وى از حرام بودن اطاعت از حاکم ظالم سخنى نيز گفت او در حال سخنرانى بود که ناگهان در مسجد باز شد و مظفرالدين ميرزا وليعهد با تنى چند از نزديکان خود وارد مسجد شد. اين شاهزاده را رسم بر اين بود که پس از مراجعت از شکار، براى اداى نماز به هر مسجدى که در مسير راهش بود وارد مى شد و اتفاقاً آن روز براى اداى نماز وارد آن مسجد شد. به محض اينکه پاى وليعهد به مسجد رسيد، رشديه سخن را تغيير داد و وليعهد را عادل ترين مردمان معرفى کرد و مانند ديگر واعظان دربارى از ارزش و ثواب اطاعت از «حضرت والا» سخن گفت. وليعهد سرى به علت تشکر تکان داد و پس از نماز همراه چند تن از يارانش از مسجد خارج شد.
رشديه سخن را تمام کرد از منبر پايين رفت و آنگاه از مسجد خارج شد و به سوى خانه اش روان گشت. احساس نفرتى عميق از خود به او درست داده بود. احساسى که هرگز قبل از آن حتى يک بار هم که شده آن را لمس نکرده بود. آهسته به خودش گفت: نيم ساعت اول از عاقبت کسانى سخن گفتى که به نفع ظالمان سخن گويند و مردمان را از اطاعت ظالمان بر حذر داشتى ولى چون چشمت به وليعهد خورد مردمان را به اطاعت از او خواندي.
بعد از آنکه به خانه رسيد به نزد پدرش رفت. پدر متوجه روح مضطرب و پريشان پسر خويش شد. آهسته گفت:
چه خبر شده؟
ميرزاحسن دو زانو روبروى پدر نشست. با چشمانى اشک آلود به او نگريست. سپس عمامه را از سر برداشت و بر زمين نهاد و گفت:
ديگر به مسجد نمى روم. من اين قابليت را در خود نمى بينم. وقتى که وليعهد وارد شد نزديک بود از ترس قالب تهى کنم. از او تعريف کردم و از مردم خواستم که او را اطاعت کنند. آه پدر، گناه خودم کم نيست، چرا وبال ديگران را بر عهده بگيرم. من لايق اين لباس و اين شغل نيستم.
من ديگر نمى خواهم در گناهان اين وليعهد شريک باشم. من ديگر به مسجد نمى روم.
پدر ميرزاحسن حيرت زده گفت:
براستى نمى خواهى باز هم به مسجد بروي؟ مردم که خيلى از تو راضى هستند.
ميرزا حسن با تأثر سرش را تکان داد:
اصل رضايت خداست و من نمى دانم که چطور شد وقتى وليعهد را ديدم هول شدم و آن جملات را بر زبان راندم. اميدوارم خدا من را ببخشد. من ديگر لياقت پيشنمازى را ندارم.
تبليغ خرافات گناه بزرگى است

اصرار پدر و مادر براى اينکه ميرزا حسن به پيشنمازى ادامه ندهد، نتيجه نداد. رشديه از لباس روحانيت درآمد و مکلا شد. اما همچنان به مطالعه ادامه مى داد. مقاله يک دانشمند اروپايى در نشريه ثريا که در اسلامبول منتشر مى شد، براستى ميرزا حسن را تکان داد. دانشمند اروپايى در مقاله اى که ترجمه آن در نشريه ثريا چاپ شده بود، گفته بود که در حيرتم چرا تعداد بى سوادان در کشورهاى اسلامى اين قدر زياد است در حالى که کتاب آسمانى مسلمانان يعنى قرآن کريم بيش از هر کتاب مقدس ديگر به علم آموزى سفارش مى کند.
ميرزا حسن رشديه خوب مى دانست که گريز ايرانيان از مدرسه در آن روزگار به علت شيوه هاى نادرست تعليم و تربيت در مکتبخانه هاست. او که خود از نزديک شاهد روش هاى غلط تدريس و مجازات و تنبيه بدون دليل شاگردان در مکتبخانه ها بود، خوب مى دانست که تنها راه ايجاد تحول در تعليم و تربيت نونهالان کشور تربيت معلمان آگاه است.
در اين دوران چاپ يک خبر در روزنامه اختر و ثريا توجه ميرزا حسن را جلب کرد و آن برگزارى جشن سى امين سال تأسيس دارالمعلمين بيروت بود. ميرزا حسن تصميم گرفت که به بيروت برود و در آن دارالمعلمين به تحصيل بپردازد.
پدر ميرزاحسن ابتدا با سفر او به بيروت موافق نبود اما رشديه پس از ساعت ها بحث با پدر سرانجام او را متقاعد ساخت که سفر به بيروت و تحصيل در آنجا ضرورى است. اما مسئله اى که پدر و فرزند با آن روبرو بودند، خرج سفر به بيروت بود. آخوند ملامهدى اين موضوع را با حاج ميرزا جواد مجتهد مطرح ساخت. حاج ميرزا جواد که از نظر مالى وضع نسبتاً خوبى داشت، خرج سفر ميرزا حسن به بيروت و سپس هزينه تحصيل او را در دارالمعلمين تقبل کرد.
ميرزا حسن در اواخر سال ۱۲۹۸ هجرى قمرى وارد بيروت شد. مدير دارالمعلمين بيروت از اينکه يک دانشجوى ايرانى داوطلبانه براى تحصيل در آن مرکز به لبنان آمده است، بسيار خوشحال شد، اما به ميرزا حسن سفارش کرد که تحصيل در آن مرکز براى او چندان آسان نيست. زيرا که گذشته از آموختن روش هاى درست تدريس و رفتار با دانش آموزان، بايد زبان عربى و زبان فرانسه را نيز بياموزد. ميرزا حسن که شيفته آموختن روش هاى درست تعليم بود، همه شرايط را پذيرفت.
تحصيل ميرزا حسن رشديه در بيروت دو سال تمام طول کشيد. او در اين دوران متوجه شد که اولين گام در مسير تربيت صحيح وارد شدن در قلمروى محبت است و اصولاً کسى که به انسان ها عشق نورزد نمى تواند معلم خوبى باشد. او بر اين حقيقت واقف گشت که تنبيه شاگردان آثار مصيبت بارى بر روان دانش آموز مى گذارد و او را از درس و مطالعه فرارى مى دهد. ميرزا حسن رشديه پس از فارغ التحصيل شدن از مرکز تربيت معلم بيروت روانه اسلامبول پايتخت عثمانى شد. او از شيوه کار مدارس جديد در اسلامبول مطالب بسيار شنيده بود و اکنون قصد داشت که از آن مدارس که با اصول جديد اداره مى شدند ديدن کند. رشديه با سفارش سرکنسول ايران در اسلامبول توانست از چند مدرسه بازديد کند. روزى که قصد داشت اسلامبول را ترک کند، به سرکنسول ايران گفت: «من از چند مدرسه جديد بيروت و مدارس اسلامبول ديدن کردم. متأسفانه ما در هيچ يک از شهرهاى ايران چنين مدارسى نداريم. تنها مدرسه دارالفنون در تهران است که با همت مرحوم ميرزا تقى خان اميرکبير تأسيس شد. اما شنيده ام که براى مديران و معلمان آن مدرسه هم مشکلاتى ايجاد مى کنند. من قصد دارم که ابتدا به شهر ايروان در قفقاز بروم و آنجا يک مدرسه اسلامى با روش جديد تأسيس کنم.» ( ۱)
سرکنسول با تعجب گفت: چرا به ايران نمى رويد و در تبريز و يا در تهران و يا يکى از شهرهاى ايران مدرسه اى به سبک جديد تأسيس نمى کنيد؟
رشديه در پاسخ گفت: مى دانم که در ايران با مخالفت مکتبدارها و مدارس سنتى قديمى و طلاب قشرى روبرو خواهم شد. آنها که کاملاً از روش هاى درست تعليم و تربيت بى خبرند از روى حسادت به مبارزه با مدارس جديد مى پردازند و براى تعطيل کردن آنها از هيچ دروغ و تهمتى خوددارى نمى کنند و حتى به افراد متدين تهمت بى دينى مى زنند.
چند روز بعد رشديه عازم ايروان شد و در آنجا با کمک برادرش که در آن شهر از سال ها قبل اقامت داشت، يک مدرسه اسلامى براى فرزندان ايرانيان که در ايروان زندگى مى کردند تأسيس نمود. آن مدرسه چهار سال دائر بود و روز به روز بر رونق آن افزوده مى شد.
رشديه خود در آن مدرسه در دو کلاس تدريس مى کرد و براى چهار کلاس ديگر چهار معلم تربيت کرد. وى به آن معلمان شيوه هاى درست آموزش را آموخته بود و از همين رو ايرانيان مقيم ايروان بارها در مراسمى خاص از او تقدير و تشکر کردند.

 
ادمه در قسمت 2
برگرفته از سایت جزیره دانش
خارج شده است
صفحه: [1]   بالا
چاپ صفحه
My Communityهمه مباحث فیزیکروش های آموزش فیزیکپیشکسوتان آموزش فیزیک در ایرانموضوع: ميرزا حسن رشديه، بنيان‌گذار مدرسه‌هاى نوين در ايران(1)
پرش به :