خوش آمدید، مهمان - لطفا برای ثبت نام اینجا و یا برای ورود اینجا را کلیک کنید.
آیا هنوز ایمیل فعال سازی اکانت برای ما ارسال نشده است؟

لطفا برای ورود نام کاربری و رمز عبورتان را وارد نمایید

 
جستجوی پیشرفته

858 نامه در 567 موضوع- توسط 4337 کاربران - جدیدترین کاربر عضو شده: فرامرز
My Communityانجمن های سایت آموزش فیزیکآموزش وپرورشموضوع: جهان درست نخواهد شد جز با تعليم و تربيت!(دکتر شکوهی)
صفحه: [1]   پایین
چاپ صفحه
نويسنده موضوع: جهان درست نخواهد شد جز با تعليم و تربيت!(دکتر شکوهی)  (دفعات بازدید: 5206 بار)
0 کاربران و 1 مهمان درحال دیدن موضوع.
Admin
مدیر سایت
کاربر فعال
*****

امتیاز: 4
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 169



ديدن مشخصات WWW آدرس ايميل
« : سپتامبر 26, 2006, 02:20:52 am »


«۵۷ سال معلم بودم، هيچگاه آرزو نكردم كه اى كاش شغل ديگرى داشته باشم. جهان درست نخواهد شد جز با تعليم و تربيت.» دكتر غلامحسين شكوهى اشاره اى به كتاب روى ميز مى كند و ادامه مى دهد: «كتابى مى خوانم درباره فلسفه تربيتى كانت. او هم همين را مى گويد: تحقق انسانيت در گرو تعليم و تربيت است. اما اين كار آسانى نيست. كليد اين كار تربيت معلم است. تا تربيت معلم درست نشود آموزش و پرورش درست نمى شود و تا آموزش و پرورش درست نشود، كشور درست نمى شود. ما امكانات اين كار را داريم. معلمان فراوان و زحمت كشى داريم. شاگردان دنيا، هيچ جا به اندازه بچه هاى ما درس نمى خوانند، ولى چه فايده روش غلط است. در بيرجند شاگردى داشتم كه الان يكى از اطباى خوب است....» پشت بند هر جمله اش خاطره اى است. خاطراتى كه زنجيروار دنبال هم مى آيند و قهرمان همه اين خاطرات معلمان و دانش آموزان شهرى و روستايى و مكان وقوع آنها مدرسه است. به اتفاق چند نفر از همكاران به ديدارش مى رويم. خانه اى قديمى در يكى از كوچه هاى باريك خيابان شريعتى. با تنى رنجور در حالى كه دو دستش را روى ميله افقى واكر ستون كرده است به زحمت جلوى پاى مهمانان مى ايستد. فضاى خانه ساده و صميمى است و چند قفسه كتاب كه معلوم است براى تزئين چيده نشده اند. شكوهى كه به راستى شكوه نام معلمى در ايران است، اولين وزير آموزش و پرورش بعد از انقلاب در كابينه موقت مهندس بازرگان بود. روى صندلى وزارت كه نشست، فهميد كه اشتباهى آمده است و خيلى زود به مدرسه و دانشگاه بازگشت. شكوهى يك معلم كلاسيك است. متعلق به دوره اى كه معلمى شغلى باشكوه بود. از آن معلمانى كه نسلشان در حال انقراض است. مهمان ها نگران سلامتى ميزبان هستند. به هم تذكر مى دهيم كه استاد را خسته نكنيم. اما صحبت ها كه گل مى اندازد هم او و هم ما بيمارى دكتر شكوهى را از ياد مى بريم. تنها لرزش دست ها و صدا و برخى كلمات كه نامفهوم ادا مى شوند به يادمان مى آورد كه بعد از سكته مغزى سال ،۸۰ افتخار جامعه معلمى ايران چه روزهاى سختى را گذرانده است. مى گويد: «حالم خيلى بهتر شده. آن اوايل نمى توانستم تلفن ها را جواب بدهم.» «انجمن آثار و مفاخر فرهنگى» در آخرين روز ماه ارديبهشت  به پاس خدمات علمى و فرهنگى دكتر غلامحسين شكوهى مراسم بزرگداشتى با حضور اين معلم گران قدر برگزار مى كند. در طول گفت وگو دلم نمى آيد كه با ارائه تصاويرى از معلم و شاگرد و مدرسه امروز دنياى زيباى استاد را به هم بريزم. چه در سال هاى دهه شصت كه دكتر شكوهى شب ها خواب هاى آشفته مى ديد و چه امروز كه مشغول نبرد با بيمارى اى جانكاه است. تنها با عشق به اين دنياى قشنگ و كلاسيك، با ناملايمات زمانه مبارزه كرده و مانده است. در پايان اين ديدار همگى براى سلامت فخر و شكوه معلمى در ايران دعا مى كنيم.
•••
•آقاى دكتر شكوهى، مى خواهيم بيشتر شما را بشناسيم. شنيده ام كه شاگرد دكتر پياژه معروف بوده ايد؟
من در سال ۱۳۰۵ شمسى متولد شدم در روستاى خوسف. از بيرجند كه ۳۵ كيلومتر به طرف كوير لوت بروى به روستاى خوسف مى رسى. تا دو ماه ديگر ۸۰ ساله مى شوم. در همان روستا مدرسه رفتم. دوره دانشسراى مقدماتى را در بيرجند گذراندم و معلم شدم. تحصيلات دانشسراى مقدماتى معادل كلاس ۱۱ بود. آن موقع قانونى بود كه آموزگارانى كه ديپلم دانشسراى مقدماتى دارند اگر در امتحانات نهايى كلاس ۱۲ شركت كنند و ديپلم كامل متوسطه بگيرند مى توانند بدون كنكور وارد دانشگاه شوند. من هم بعد از هفت سال آموزگارى در روستاهاى بيرجند به مشهد رفتم، امتحان دادم و ديپلم گرفتم. بعد هم براى ادامه تحصيل وارد دانشسراى عالى تهران شدم.
•در چه رشته اى؟
دوره ليسانس رشته آموزش و پرورش ابتدايى. فارغ التحصيلان اين رشته كارشان اين بود كه آموزگاران را براى تدريس در دبستان ها آماده كنند. به بيرجند كه برگشتم چون دبير كم داشتند، مرا فرستادند دبيرستان.
•در چه سالى فارغ التحصيل شديد؟
سال ۱۳۳۵ از دانشسراى عالى فارغ التحصيل شدم. يك سال در بيرجند دبير بودم. سال بعد من را به عنوان شاگرد اول دانشسراى عالى با بورس دولتى فرستادند اروپا، شهر ژنو در كشور سوييس. آنجا بود كه پياژه را ديدم. او استاد ما بود. پياژه كه ديگر جهانى بود و هست.
•ارتباط ويژه اى هم با پياژه داشتيد؟
نه، گمان نمى كنم كه پياژه مرا مى شناخت. پياژه نمى رسيد به اينكه تك تك اشخاص را بشناسد.
•در كلاس هاى درس او كه شركت مى كرديد؟
بله، با او درس داشتم. يادم مى آيد كه دفترچه هاى ثبت نام را مى ريختند آنجا كه پياژه امضا كند. او ضمن درس دادن دفترها را باز و امضا مى كرد. من هيچ وقت چنين كارى را جاى ديگر نديدم.
•چه سالى فارغ التحصيل شديد؟
در ژنو، سال ۱۳۴۱ دكترا گرفتم.
•در چه رشته اى؟
رشته تعليم و تربيت. وقتى برگشتم تهران، رفتم اداره فرهنگ، بخش شهرستان ها. گفتند بايد برگردى بيرجند، رديف حقوقى نداريم. گفتم: من بيرجند بودم،  دبير خوبى هم بودم. اين همه براى من خرج كرديد كه برگردم بيرجند در دبيرستان درس بدهم. نپذيرفتند. رفتم پيش دكتر صديق اعلم. آن موقع سناتور بود. پرسيد كجا تحصيل كردى، گفتم ژنو. تعجب كرد. مثل اينكه خودش هم ليسانسش را از آنجا گرفته بود. بعد پرسيد، چه خوانده اى، گفتم [دكتر شكوهى پاسخ را به زبان فرانسه مى گويد.] دكتر صديق كمى سرد شد و گفت: چقدر كوچك گرفتى. منظورش اين بود كه رشته تعليم و تربيت كوچك است. ياد ژنو افتادم. يكى از دانشجويان كه از كشور يونان آمده بود، چهار عمل اصلى [جمع و تفريق و ضرب و تقسيم] را به عنوان تز دكترا مطالعه كرده بود. در جلسه اى كه دفاع مى كرد من هم بودم. دكتر دپارتمان گفت: تو خيلى زحمت كشيده اى، ولى خيلى بزرگ گرفته اى، چه كسى مى تواند، چهار عمل اصلى را در چهار سال ابتدايى يكجا مطالعه كند. او مى گفت چهار عمل اصلى در ابتدايى زياد است و ايشان مى گفت اينكه تو گرفته اى [دكتراى تعليم و تربيت] كوچك است. اين فرق ما و آنهاست.
•جريان رديف حقوقى چه شد؟
دكتر صديق سفارش كرد به دكتر طوسى كه مشغول تهيه مقدمات تشكيل دفتر مطالعات آموزش و پرورش بود. من تهران ماندگار شدم. دفتر مطالعات در ميدان بهارستان بود. اين دفتر چهار اداره داشت. اداره هاى برنامه ها، آمار، تشكيلات و تحقيق و ارزشيابى. من رئيس اداره تحقيق و ارزشيابى شدم. آقايان بهشتى و باهنر در اداره برنامه ها بودند. در دانشسراى عالى تهران هم درس گرفتم. رياضى تدريس  مى كردم.
•سال ۵۷ چه كسى شما را به مهدى بازرگان معرفى كرد؟
يك روز دكتر هادى شريفى آمد و گفت: دنبال يك وزير آموزش و پرورش مى گردند، شما چه كسى را معرفى مى كنى. من فوراً گفتم: دكتر سحابى، گفت: سحابى پست ديگرى دارد. وزير مشاور است. شخص ديگرى را نام بردم، از نظر اعتقادى اشكال داشت.
•اسم او را به خاطر داريد؟
بلى، خاطرم هست، ولى نمى خواهم بگويم. آن روز آقاى دكتر شريفى رفت. من هم قضيه را تقريباً فراموش كرده بودم كه چند روز بعد دوباره آمد و گفت: خود تو وزير مى شوى گفتم: نه من وزير دولت موقت نمى شوم [دكتر چند بار كلمه موقت را تكرار مى كند و مى خندد.] دكتر شريفى هم رفت و قرار شد برود مهندس بازرگان را ببيند.
•شما از قبل با آقاى بازرگان آشنايى داشتيد؟
نه! آشنايى حضورى نداشتم ولى ايشان را مى شناختم. اولين بار در دبستان خوسف بود كه اسم ايشان را شنيدم. معلمى داشتيم كه يك روز گفت: يكى از تحصيلكردگان فرانسه برگشته به ايران و دارد تفسيرى مى نويسد و نام او مهندس بازرگان است.
•لابد منظور معلم شما تفسير دينى بود.
بلى، منظورش كتاب هاى دينى آقاى بازرگان بود. چند روز بعد رفتيم خدمت آقاى مهندس بازرگان. گفت: برنامه شما براى آموزش و پرورش چيست؟ گفتم: تا يك ماه پيش نه من اميدوار بودم كه كسى مرا دعوت به وزارت كند و نه كسى مرا واقعاً وزير مى كرد. اين است كه فعلاً برنامه اى ندارم ولى از وزيرانى كه تا حالا بوده اند، از هيچ كدام كمتر نيستم. آقاى دكتر سحابى، خدا رحمت كند، حرف مرا تائيد كرد و گفت: خوب جوابى به آقاى نخست وزير دادى، به اين ترتيب من شدم وزير آموزش و پرورش دولت موقت. خوب تجربه اى بود ولى پوست آدم كنده مى شد.
•اختيار اداره وزارتخانه با شما بود؟
اشخاصى تعيين شده بودند كه به وزير كمك كنند. يكى از آنها آقاى كاظم موسوى بود. آقاى اسدى لارى هم بود. آقاى باهنر معاون آموزش و پرورش بودند ولى كمتر مى آمدند. آقاى رجايى هم بود. در حقيقت وزارتخانه را آنها مى گرداندند. آنها معتمدين بودند. من لباس و كراوات داشتم. فضاى آن موقع خيلى تند بود. همه ادعا مى كردند كه شاه را بيرون كرده اند. عده اى از دانش  آموزان از سارى آمده بودند. در اعتراض به سختى سئوال امتحانى،  در امتحان تك ماده نمره نياورده بودند. شعار مى دادند:«طراح اين سئوالات اعدام بايد گردد.» يك عده از مهندسين و كارمندان اداره نوسازى كه آقاى كتيرايى اداره شان را بسته بود در يكى از اتاق هاى وزارتخانه تحصن كرده بودند. يكى از آنها با مشت به در اتاق من مى كوبيد و مى گفت: « شاه را بيرون كرديم، شما را هم بيرون مى كنيم.»
•شما اجازه داديد، امور تربيتى تشكيل شود و امور آموزشى از امور پرورشى جدا گردد؟
نه خير، من اجازه ندادم. كسى از من اجازه نگرفت. به حرف وزير خيلى گوش نمى دادند. براى اين جور كارها شورا مى گذاشتند و تصميم مى گرفتند، اين شيوه جا افتاده بود.
•اخراج فرهنگيان در دوره شما شروع شد؟
يك روز ليستى را آوردند در چندين صفحه كه اين را امضا كن تا بازنشسته شوند، من هم تنها يك نكته را اضافه كردم، نوشتم دوره خدمت نظام را جزء سنوات خدمتى محاسبه نكنيد، هركس كه سى سال تمام سابق خدمت دارد را بازنشسته كنيد و تعدادى از افراد آن ليست كه ۲۸ سال سابقه خدمت در آموزش و پرورش داشتند، ماندند.
•غير از اينها، ظاهراً افراد ديگرى هم بازنشسته، بازخريد و يا اخراج شدند.
نه، آنها را من اصلاً خبر ندارم. اصلاً مربوط به دولت نبود. دستگاه هاى ديگرى دست اندركار بودند.
•اوايل انقلاب ۳۶ هزار نيروى جوان به عنوان مربى پرورشى وارد آموزش و پرورش شدند و كار تربيتى از آموزشى منفك شد.
گفتم وزير و دولت اختيار چندانى نداشتند، بيشتر كارها دست كسان ديگرى بود. من با اين جدايى مخالف بوده و هستم. معلم و مربى از هم جدا نيستند. كسى كه بتواند مربى باشد، معلم هم مى تواند باشد. تمام معلمان بايستى مربى تربيتى باشند. من تفكيك اين دو را قبول ندارم.
•آن سال هاى اول آموزگارى از حقوق معلمى راضى بوديد؟
سال ۱۳۲۴ كه معلم شدم حقوق من ۹۶ تومان بود. ۹۶ يك تومانى. آن موقع حقوق معلمان بيشتر از كارمندان بود. كارمندان ديپلم ۶۴ تومان مى گرفتند. مدتى بعد كه سازمان برنامه تشكيل شد كم كم آمدند سمت هايى را درست كردند كه معلمى در برابر آن ارزش نداشت. يكى از ضربه هايى كه شغل معلمى خورد از همين جا بود. ضربه بعدى موقعى بود كه معلم و مربى را از هم جدا كردند. كسى را كه مثلاً ۲۵سال سابقه داشت گذاشتند زير دست يك نفر تازه وارد و جوان. با يك گزارش مى توانست كار آن معلم باسابقه را بسازد. با اين كارها شخصيت معلم پايين آمد.
•نظر شما در مورد گزينش و استخدام معلمان چيست، آيا خاطره اى در اين خصوص داريد؟
براى شغل معلمى بايد بهترين ها را گزينش كنيم. افراد علاقه مند و باهوش. معلمى شغل بزرگى است. اگر معلم درست انتخاب شده باشد و درست تربيت شود بسيارى از مشكلات جامعه حل مى شود. من فكر مى كنم اگر كسى در امتحانات تربيت معلم شركت كرد و قبول شد ديگر نبايد او را كنار بگذارند. با ظن و گمان نمى شود در مورد آدم ها قضاوت كرد. بسيارى از كسانى كه در گزينش ها رد مى شوند چيزى در پرونده شان نيست. من يك خاطره شخصى بگويم. دو پسر من داوطلب تربيت معلم شدند، هر دو را رد كردند. پسر دكتر شكوهى كه نبايد وارد آموزش و پرورش شود!
•اشاره اى هم به تاليفات خود در زمينه آموزش و پرورش بفرماييد.
من چند كتاب نوشته ام كه برخى از آنها به چاپ پنجم رسيده اند. روش آموختن حساب و هندسه، مربيان بزرگ، تعليم و تربيت و مراحل آن و روانشناسى دوره دبيرستان. كتاب تعليم و تربيت اثر امانوئل كانت را هم ترجمه كرده ام. بيش از ۶۰ مقاله علمى هم در مجلات معتبر تخصصى از جمله فصل نامه تعليم و تربيت وزارت آموزش و پرورش نوشته ام.
•شما براى اولين بار تست سنجش آمادگى كودكان براى ورود به مدرسه را تهيه كرديد. لطفاً كمى در اين مورد توضيح دهيد.
اين كارى پژوهشى و علمى بود كه در دنيا كم نظير است. اين كار آبروى ما است و بايد به زبان هاى ديگر ترجمه مى شد. من شنيدم بعداً اين تست را تغيير دادند و با چند سئوال از آقاى دكتر افروز مخلوط كردند و چيز ديگرى ساختند. براى تهيه اين تست ما ابتدا ۲۴ هزار كودك را توسط خود معلمان در سراسر ايران مورد سنجش قرار داديم. در مرحله آزمايشى، اين تست ۴۵ سئوال داشت كه ۱۷تاى آن را پس از سنجش كنار گذاشتيم. ۲۸ سئوال ماند. آن را روى ۳۰ هزار كودك اجرا كرديم. براساس اين تست معلمين به جاى اول مهر، ۲۰ شهريور در مدارس حاضر مى شدند و بچه هايى را كه براى اولين بار وارد مدرسه مى شدند، مورد سنجش قرار مى دادند. اگر كودكى نمره لازم را كسب نمى كرد نبايد وارد مدرسه مى شد ولى اگر يك كودك مثلاً پنج ساله در اين تست نمره كافى مى آورد وارد مدرسه مى شد.
•بحث من ورود يكى از بحث هاى داغ بين كارشناسان آموزش و پرورش است. عده اى معتقدند كه سن ورود را بايد از شش سال به پنج سال كاهش داد.
نياز به پژوهش دارد. ابتدا طرح را به صورت آزمايشى و محدود اجرا كنند، اگر ديدند كه كودكان پنج ساله در مدرسه پيشرفت مى كنند آن وقت به صورت سراسرى عمل كنند. اين كار مهمى است و بايد حتماً آزمايش شود. جدا از بحث هاى پژوهشى و علمى به نظر من عجله كردن در اينكه بچه ها زودتر به مدرسه بروند و حتى زودتر ديپلم بگيرند، كار خوبى نيست. مى پرسى آقازاده كجا است، مى گويد مدرسه مى رود، كلاس دوم، سوم و... است. چند سال بعد مى پرسى آقازاده كجا است، با شرمندگى مى گويد بيكار است، ديپلمه بيكار. اول براى ديپلمه ها فكرى بكنيد كه بعد از اينكه خوب تحصيل كردند و تحصيلشان تمام شد به اينها كار بدهيد. ما متاسفانه بچه هايمان را نفله مى كنيم من موقعى كه در ده خودمان خوسف معلم بودم، بچه هايى مى ديدم نابغه...
•آقاى دكتر ببخشيد، اين خوسف كه شما با اين علاقه از آن سخن مى گوييد چگونه جايى است؟
خوسف كه گفتم روستايى است از توابع بيرجند در حاشيه كوير. اين منطقه در گذشته آباد بوده است. به نظر من نام آن واژه اى است از دوره اشكانى، شايد هم خوب اسب بوده كه به تدريج به اين صورت درآمده. در كتاب حدود العالم من المغرب الى المشرق به نام خوسف اشاره شده است. درحالى كه نامى از بيرجند نيست. من به همه جاى ايران علاقه مندم. اما خوسف و بيرجند زادگاه من است و بخش بزرگى از خاطرات من متعلق به اين ناحيه است.
•كلام شما را قطع كردم، از بچه هاى نابغه خوسف مى گفتيد.
در ۱۲ كيلومترى خوسف روستايى بود كه مدرسه نداشت. بچه ها صبح ۱۲ كيلومتر پاى پياده به مدرسه مى آمدند و عصر برمى گشتند، يكى از اين بچه ها كلاس پنجم يا ششم ابتدايى بود. اين دانش آموز مرا بيچاره كرده بود! هر سئوالى كه مى پرسيدم جواب مى داد و هر مسئله اى كه مى دادم حل مى كرد. يك روز به نظر خودم مسئله مشكل طرح كردم. گفتم برويد ارتفاع نهال سنجد وسط مدرسه را حساب كنيد. روز بعد جواب مسئله روى ميز من بود، اين دانش آموز كه اسمش حقداد بود، يك چوب دومترى را گذاشته بود و سايه آن را اندازه گرفته بود، بعد سايه درخت را هم اندازه گرفته بود، بعد تناسب بسته بود، دو متر اين قدر سايه دارد. اين مقدار سايه چه ارتفاعى دارد و جواب درست داده بود.
•عاقبت اين نابغه چه شد؟
از دبستان به راهنمايى رفت، اما وضع خانوادگى اش اجازه نداد كه بيش از راهنمايى درس بخواند. بيرجندى هاى مقيم تهران يك انجمن دارند كه ماهى يك بار دور هم جمع مى شوند، سال ها بعد در اين انجمن سه دانشجوى بيرجندى كه يكى در رشته طب، يكى الكترونيك و ديگرى نمى دانم چه درس مى خواندند. خودشان را معرفى كردند. معلوم شد اينها بچه هاى همان دانش آموز نابغه هستند كه براى آمدن به مدرسه روزى ۲۴ كيلومتر پياده راه مى رفت. همين بچه ها گفتند برادر بزرگ ما در يكى از دانشگاه هاى آمريكا استاد دانشگاه است.
•به نظر مى رسد نگاه دانش آموزان قديمى به معلم و مدرسه و سواد نگاه متفاوتى بوده است.
بله من خاطره اى كه مربوط به خودم است را مى گويم. سال دوم دبيرستان بودم، دبير جبر براى امتحان سه تا مسئله داده بود، من سريع همه را نوشتم، اما قسمتى از سئوال سوم را نمى توانستم حل كنم. دبير جبر آمد بالاى سر من، ورقه را نگاه كرد و پرسيد تمام نشد، رفت و مقدارى سر جلسه قدم زد، دوباره برگشت و ديد كه هنوز من مانده ام. فهميد در كجا اشكال دارم. گفت: آخر دقت كن X مساوى است با... من فورى فهميدم كه كجا حواس من پرت شده است. جواب صحيح را فهميدم اما ننوشتم چند دقيقه بعد ورقه را دادم و رفتم. هفته بعد كه آمد و ورقه را داد، من كه شاگرد زرنگ كلاس بودم ۱۸ شدم، معلم جبر به شوخى گفت: من كه به اين احمق شكوهى گفته بودم... من در دلم خنديدم و به خودم گفت: نمره ۱۸ كه خودم گرفته باشم، بهتر از نمره بيستى است كه با كمك معلم گرفته باشم.
•معلم واقعى را كجا مى توان يافت؟
ببينيد، معلمى شغل بزرگى است، گفتم اگر معلم درست گزينش شود و آموزش صحيح ببيند، بسيارى از مشكلات حل مى شود. معلم واقعى بى نياز است. ساختن شخصيت معلم و تربيت معلم يك طرف و حفظ شخصيت و حرمت او يك طرف ماجرا است. معلم بايد شغل خودش را بالاتر از همه مشاغل بداند، ما بايد بهترين ها را گزينش كنيم. بچه ها از اول ابتدايى تا سال آخر دبيرستان در اختيار ما هستند، مى شود اين را تشخيص داد كه كدام يك براى معلمى مناسب ترند. بعد از انتخاب افراد آنها را بايد به نحو شايسته اى آماده كنيم براى شغل معلمى. اگر مى بينيم كه امروز دانشجويان بااستعداد داوطلب شغل معلمى نيستند به اين دليل است كه معلمى چنگى به دل نمى زند. بايد شأن معلم را رعايت كرد. معلم را بايد خوب انتخاب كنيم و خوب به او برسيم و حرمت به او بگذاريم. متاسفانه ما به معلم كم حرمت مى گذاريم.
•رفتار معلم تا چه اندازه در شكل گيرى شخصيت دانش آموزان موثر است؟
از خودم مثال مى زنم. وارد كلاس اول دبيرستان شده بودم، ساعت اولى كه درس زبان فرانسه داشتيم از خوشحالى روى پا بند نمى شدم. خيلى احساس غرور مى كردم، معلم فرانسه وارد كلاس شد. در مشهد درس خوانده بود و مى گفتند تمام لاوروس را حفظ است. روز اول درس داد و جلسه بعد يكى از دانش آموزان را صدا زد پاى تخته. دانش آموزى بود قدبلند و سيه چرده كه سرش از تخته سياه گذشته بود. معلم هم آن طرف ايستاده بود. جثه كوچكى داشت، گفت: الفبا را بگو. دانش آموز شروع كرد به گفتن حروف، به حرف «او» كه رسيد، دهانش را غنچه كرد همه خنديدند. معلم شايد فكر كرد كه بايد كارى بكند تا بتواند كلاس را بعد از اين اداره كند. من از همه كوچكتر بودم و در رديف جلو نشسته بودم. به من گفت: چرا خنديدى، گفتم: همه خنديدند، گوش مرا گرفت و از كلاس بيرون كرد. اين اولين بارى بود كه در مدرسه به من توهين مى شد. برخورد معلم فرانسه باعث شد من كه همه درس هايم بسيار خوب بود، ديگر در تمام دوره دبيرستان فرانسه ياد نگرفتم. چند سال بعد كه وارد دانشسراى عالى شدم معلم فرانسه ما خانم نفيسى بود، من كه تا آن زمان معلم زن نداشتم خجالت كشيدم. پيش خود گفتم: الان خانم نفيسى هم مى فهمد كه من بى سوادم و فرانسه بلد نيستم. چند جلسه گذشت، يك روز گفت: شما بايد انشا هم بنويسيد، تب كردم، من انشا بنويسم، آن هم به زبان فرانسه؟! رفتم خيابان بوذرجمهرى، هر چه كتاب فرانسه پيدا كردم خريدم. ۱۶ آذر آمد. دانشگاه شلوغ شد و كلاس ها تعطيل شد، من تمام دو هفته را انشا مى نوشتم كه آبروى خودم را پيش معلم فرانسه نجات بدهم. بالاخره، انشا را داديم به خانم، گذاشت توى كيفش، من هم يك هفته به كيف خانم فكر مى كردم. هفته بعد خانم معلم آمد، كيفش را روى ميز گذاشت و ورقه ها را درآورد. گفت: شكوهى كيه؟ به خودم گفتم: اى واى خانم هم فهميد، اما خانم نفيسى گفت: شكوهى، خوب انشايى نوشتى. بار من سنگين شد، از آن به بعد من بهترين شاگرد كلاس فرانسه شدم، از خانم نفيسى هم در امتحان ۲ تا ۲۰ گرفتم. معلم تاثير عجيبى روى شخصيت دانش آموز دارد.
خارج شده است

اگر برای شام ،یک لیوان برنج و یک قرص نان داری ، با نان ، شب را سر کن و لیوان برنجت را برای پیشرفت کشورت به خزانه آموزش و پرورش بریز (ضرب المثل ژاپنی)
صفحه: [1]   بالا
چاپ صفحه
My Communityانجمن های سایت آموزش فیزیکآموزش وپرورشموضوع: جهان درست نخواهد شد جز با تعليم و تربيت!(دکتر شکوهی)
پرش به :