خوش آمدید، مهمان - لطفا برای ثبت نام اینجا و یا برای ورود اینجا را کلیک کنید.

لطفا برای ورود نام کاربری و رمز عبورتان را وارد نمایید

 
جستجوی پیشرفته

884 نامه در 583 موضوع- توسط 8107 کاربران - جدیدترین کاربر عضو شده: شریف محمدی
صفحه: [1]   پایین
چاپ صفحه
نويسنده موضوع: فلسفه چیست؟ علم چیست؟ فلسفه ی فیزیک چیست؟  (دفعات بازدید: 10070 بار)
0 کاربران و 1 مهمان درحال دیدن موضوع.
MN Resister
کاربر جدید
*

امتیاز: 0
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 9


mnresister
ديدن مشخصات WWW آدرس ايميل
« : فبریه 07, 2008, 03:21:29 pm »

Cheesy Cheesy
هوووووووووووووووووووووووووووووو!!
سلام به گلای 103!!
خوب!
یک سوال:علم چیست؟؟
فکر میکنید که واقعا درست جواب دادین؟!
من فکر می کنم وقتی که ما هنوز نمی دونیم که علم چیه، نمیتونیم از مهبانگ ، ماده ی تاریک ، نظریه ی ماتریس ، نظریه ی CPH ،نظریه ی ریسمان یا حتی فیزیک شروع کنیم! این موضوعا  شاید فقط مثل این باشن که به یه بچه که داره با دیوار توپ بازی می کنه بگن: می خوای بدونی چرا دیوار هم توپ رو به تو پاس می ده؟! بعد این جوری اون بچه رو به فیزیک علاقه مند کنند!!
واقعا علم چیه؟! اصلا علم رو بدونیم که چی بشه؟!شاید آدم آفریده شده که فقط زندگیشو بکنه ، چیکار داره به این که چی میگذره! اصلا کی گفته آدم آفریده شده؟! اون اولا هر چی که بوده، الان که نیست حالا ما بدونیم که چی بشه؟! ای بابا اصلا این ریش سفیدا گم شدن تو خودشون، بعد ما رو نصیحت میکنن!! همینان دیگه از بس کتاب میخونن قاتی میکنن!!! شاید آدما فقط باید یه زندگی راحت داشته باشن، بقای نسل کننو اگه خیلی با مرام بودن یه پولیم واسه بچه هاشون بذارن!!!!!!!
ولی خدا وکیلی یه کم فکر کن! نه دیگه، فکر کن!! Roll Eyes
 Huh?
 Huh?
 Huh?
 Huh?
 Huh?
 Huh?
 Huh?
 Huh?
 Huh?
 Huh?
 Huh?
 Huh?
 Huh?
خوب اگه ندونیم که علم چیه و هدفش چیه نمیتونیم بگیم که چیز بدیه یا شاید حتی نتونیم باور کنیم که چیز خوبیه، اونوقته که این جور سوالا پیش میان دیگه.
شاید بهتون گفته باشن که علم جواب سوالای بشره! اینم نظر جالبیه ؛ ولی بهتره که آدم خودش به یه همچین نتیجه ای برسه؛ اگه هدفش این باشه باید چه چیزایی رو بدونه؟! Wink
 Huh?
 Huh?
 Huh?
 Huh?
 Huh?
 Huh?
 Huh?
 Huh?
 Huh?
 Huh?
 Huh?
 Huh?
 Huh?
 Huh?
برای هر چی که به ذهنت رسیده کلی کتاب نوشتن...
من میخوام از این جا شروع کنم که :

فلسفه چیست؟
این فقط یک قطره از یک دریاست:
-((فلسفه چیست؟)) به گفته ی فلاسفه این سخت ترین پرسشی است که می توان مطرح ساخت امّا این دلالت بر آن ندارد که  کسی نمی داند که فلسفه به چه چیزهایی اطلاق می شود بلکه به این معناست که کسی نمی تواند بگوید که فلسفه این است و جز این نیست. امّا به هر حال هر کلمه ای معنای لغوی مشخصی دارد و این کلمه از کلمه ی یونانی Philosophia که از دو کلمه ی Philo به معنای دوست داری و Sophia به معنی دانایی است در زبان عربی به صورت مصدر جعلی و کلمه ی فلسفه درآمده. اولین کسی که فلسفه را به این منظور به کار برد فیثاغورث بود که وقتی از او پرسیدند که آیا تو فرد دانایی هستی؟ در پاسخ گفت: خیر، امّا Philosopher یعنی دوست دار دانایی هستم؛همانگونه که افلاطون سقراط را با همین کلمه نامید. برای درک موضوع فلسفه اولین گام مهم را ارسطو در بیست و چهار قرن پیش برداشت. وی فلسفه را ((علم هرآنچه وجود دارد)) یا علم ((وجود آن چه هست یعنی جهان در مجموع)) نامید. برای مکاتب ایده آلیستی به طور کلی فلسفه عبارت بود از مطالعه قوانین شعور(آگاهی) و چگونگی روح و تحولات آن. بعضی از این مکاتب شعور را چیزی ماوراء انسانی می‌دانستند وچون در جستجوی رابطه خالق و مخلوق بودند از موضوع فلسفه دور می‌شدند. فلسفه قبل از مارکسیسم نتوانست درست و دقیقا تعیین کند که فلسفه چه مسائلی را باید مطالعه کند یعنی نتوانست موضوع فلسفه را به درستی فرموله کند. زیرا تعیین موضوع فلسفه تنها زمانی ممکن می‌شد که خود فلسفه به یک علم تمام عیار بدل می‌گشت. فلسفه قبل از مارکس چنین علمی نبود اگر چه گنجینه گرانبهایی از اندیشه‌ها و نظریات فلسفی و طرح‌ها و سیستم‌های داهیانه را فراهم آورده بود. در این گنجینه عناصر و نکاتی بود که بعدا در تعریف موضوع فلسفه وارد شد. فلسفه در آغاز شامل تمام علوم بود و این ویژگی را تا قرن ها حفظ نمود تا آن جا که مسلمین آن را از یونان گرفتند ، صیغه ی عربی از آن ساختند و صیغه ی شرقی به آن دادند و آن را به معنی ((مطلق دانش عقلی)) به کار بردند. مسلمین آن گاه که می خواستند تقسیم ارسطویی را درباره ی علوم بیان کنند کلمه ی فلسفه یا حکمت را به کار می بردند و می گفتند که فلسفه بر دو قسم است:1-نظری 2-عملی ؛ فلسفه ی نظری آن است که درباره ی اشیا آن چنان که هستند بحث می کند و فلسفه ی عملی آن است که درباره ی افعال انسان آن چنان که شایسته است بحث می نماید. فلسفه ی نظری بر سه قسم بود: 1-اعلی(الهیات) که خود مشتمل بر دو فن بود: امور عامه و الهیات بالمعنی الاخص 2-اوسط(ریاضیات) که شامل چهار بخش: حساب – هندسه – هیئت – موسیقی، می باشد 3-اسفل(پایین تر)(طبیعیات) که آن نیز به نوبه ی خود بخش های زیادی دارد؛ فلسفه ی عملی نیز بر سه قسم بود: 1-اخلاق که در رابطه ی تدبیر امور شخصی انسان بود   2-تدبیر منزل که درباره ی تدبیر امور خانواده بود 3-شهرداری(علم مدن) که در ارتباط با تدبیر امور مملکت و کشورداری و سیاست بود. از نظر برخی فلاسفه ، فلسفه ی حقیقی همان فلسفه ی اعلی در شاخه ی نظری بود که از دیگر بخش های فلسفه برهانی تر و یقینی تر به نظر می آمد و آن را علم علیا، اولی، کلی، الهیات و مابعدالطبیعه (متا فیزیک) نیز می نامیدند. برای برخی دیگر موضوع فلسفه به مسائل منطق یا اخلاق محدود می‌شود. در حکمت کلاسیک ایران پیرامون موضوع فلسفه به ویژه این عقیده رایج بود که هدف نهایی فلسفه شناخت آن حقیقت ثابت و لایتغری است که تبدل و تکثر در آن راه ندارد. به قول فارابی حکیم معروف:((معرفت خالق است و خالق واحد، غیر متحرک و علت فاعله برای تمام اشیاء است)). به نوشته خواجه نصیرالدین طوسی فیلسوف نامدار: ((حکمت چیزی جز راه وصول به کمال نیست. حکمت در عرف اهل معرفت عبارت از داستن چیزهاست چنان که باشد، قیام نمودن چنان که باید، بقدر استطاعت، تا نفس به کمالی که متوجه آن است برسد)) قرن بيستم قرن اوج‌گيری بحث و اختلا‌ف نظر فيلسوفان در مورد چيستی فلسفه بود. اما در اواخر همين قرن اين بحث فروكش مي‌كند، به گونه‌ای كه در نوشته پی.ام.اس. هكر در مجموعه مقالا‌ت داستان فلسفه تحليلی می ‌خوانيم: «يكی از ويژگیهای چشمگير فلسفه در اواخر قرن بيستم اين است كه ديگر بر سر اينكه فلسفه چيست و چه انتظاری از آن می ‌توان داشت و اينكه گزاره‌های فلسفی، با فرض وجود چنين گزاره‌هايی، چيستند و چه نسبتی با گزاره‌های علم دارند مجادله جدی وجود ندارد.» يا نزد  کانت فلسفه يعني تامل عقلانی در باب شناخت و معرفت انسان و يا فلسفه نزد  وینگنشتاین يعنی تحقيق و تامل در باب زبان و ويليام جيمز مي‌گويد: فلسفه چيزي جز وصول به كنه حقايق اشياء و غور در معاني عميق آنها نيست و در سلسله واقعيات، پيدا كردن جوهر ذاتي يا به قول اسپينوزا ذات جوهري آنهاست؛ بدين طريق تمام حقايق با هم متحد مي‌گردند و به "كلي مافوق كليات" مي‌رسند و جرجانی می گوید: ((فلسفه عبارت است از شبیه شدن به خدا به اندازه توان انسان و برای تحصیل سعادت ابدی))  مارکس، هگل را پایان فلسفه می‌داند. سپس می‌گوید که «فیلسوفان همه در جهت تفسیر جهان گام بر داشته‌اند. اما مسئله بر سر تغییر آن است». از یک دیدگاه، به نظر می‌رسد با این جملهٔ مارکس تکلیف فلسفه معلوم شده‌است. از نظر این دیدگاه در عصر حاضر باید به فکر تغییر جهان بود و نه تفسیر آن ؛ شايد تعداد زيادی از فيلسوفان قبول داشته باشند كه فلسفه، به تقريب، مطالعه انتقادی و معمولا‌ نظام مند قلمرو نامحدودی از انگاره‌ها و موضوعات است.

((فلسفه آن‌طور كه من مي‌فهمم، اساساً، تحليل منطقي و پس از آن تركيب منطقي است... مهم‌ترين كار فلسفه نقد و وضوح بخشي به مفاهيمي است كه از روي عادت و بدون نقد و ارزيابي، پايه‌اي تلقي شده و پذيرفته مي‌شود (‌راسل /1956/صفحه 341.)))
فایده ی فلسفه چیست؟
فلسفه‌ هميشه‌ غيرمستقيم‌ تأثير بسيار مهمي‌ بر زندگي‌ كساني‌ كه‌ حتي‌ چيزي‌ درباره‌ي‌ آن‌ نمي‌دانسته‌اند داشته‌ و از طريق‌ خطابه‌ها، ادبيات‌، روزنامه‌ها و سنت‌ شفاهي‌ به‌ پالودن‌ فكر اجتماع‌ كمك‌ نموده‌ و بر جهان‌بيني‌ افراد مؤثر واقع‌ شده‌ است‌. آنچه‌ امروز به‌ نام‌ دين‌ مسيحيت‌ شناخته‌ مي‌شود، تاحدود زيادي‌ تحت‌ تأثير فلسفه‌ تكوين‌ يافته‌ است‌. ما در بخشي‌ از افكار و عقايد كه‌ نفش‌ مؤثري‌ در تفكر عمومي‌ آن‌ هم‌ در سطحي‌ وسيع‌ داشته‌اند، مرهون‌ فيلسوفانيم‌. عقايدي‌ مثل‌ اينكه‌ با انسانها نبايد همچون‌ ابزار و وسيله‌ رفتار كرد و يا اينكه‌ حكومت‌ بايد مبتني‌ بر رضايت‌ حكومت‌ شوندگان‌ باشد.
از دیگر فواید فلسفه نیز: ارضاء حس کنجکاوی – پایه سازی زندگی – تعیین مرز حس و عقل – کل نگری – تعمق و ژرف نگری در امور – تدارک پیش فرض های سایر دانش ها – تدارک مبانی نظام ها و مکاتب – مبانی جهان بینی – تعیین نحوه ی زندگانی انسان – تاثیر گذاری بر همه ی مسائل اساسی – ایجاد قضاوت بی طرفانه و قبول نکردن بی دلیل و ... را نام برده اند.
فلسفه تاثیر سوء نیز دارد؟
بي‌ترديد فلسفه‌ گاهي‌ بر سياست‌ تأثير سوء مي‌گذارد: فيلسوفان‌ قرن‌ نوزدهم‌ آلمان‌ بخشي‌ از گناه‌ پيدايش‌ ناسيوناليسم‌ افراطي‌ در آلمان‌ را كه‌ سرانجام‌ چنان‌ صورت‌ انحرافي‌ يافت‌ به‌ دوش‌ مي‌كشند، هر چند نسبت‌ به‌ آنچه‌ سرزنش‌ شده‌اند اغلب‌ اغراق‌ شده‌ و تعيين‌ دقيق‌ حد و مرز مسئله‌ به‌ دليل‌ پيچيدگي‌ و غموض‌ آن‌ دشوار است‌. ولي‌ اگر فلسفه‌ي‌ بد تأثير بدي‌ بر سياست‌ بجا مي‌گذارد، فلسفه‌ خوب‌ نيز داراي‌ آثار خوب‌ است‌. ما به‌ هيچ‌ روي‌ نمي‌توانيم‌ از تأثير فلسفه‌ بر سياست‌ پيش‌گيري‌ كنيم‌، پس‌ بايد كاملاً متوجه‌ اين‌ امر باشيم‌ كه‌ چه‌ مفاهيم‌ فلسفي‌ مي‌توانند بر سياست‌ تأثير مثبت‌ به‌ جا گذارند و نه‌ منفي‌. دنيا چقدر كمتر دچار زحمت‌ مي‌شد اگر آلمانيها به‌ جاي‌ فلسفه‌ي‌ نازيسم‌ تحت‌تأثير فلسفه‌اي‌ بهتر بودند.
مباحث مرتبط با مسائل فلسفی
1- گرچه‌ منطق‌ از مباحث‌ معرفت‌ شناسي‌ جدا نيست‌، ولي‌ معمولاً به‌ صورت‌ يك‌ رشته‌ مستقل‌ درنظر گرفته‌ مي‌شود. منطق‌ دانشي‌ است‌ مربوط‌ به‌ بررسي‌ انواع‌ مختلف‌ قضايا و آن‌ نوع‌ روابط‌ بين‌ آنها كه‌ در استنتاج‌ به‌ كار مي‌آيد. بخشهايي‌ از اين‌ علم‌ قرابت‌ قابل‌ توجهي‌ با رياضيات‌ دارند و قسمتهاي‌ ديگر را مي‌توان‌ جزء مباحث‌ معرفت‌ شناسي‌ دانست‌.

2- حكمت‌ عملي‌ يا فلسفه‌ي‌ اخلاق‌ با مباحث‌ مربوط‌ به‌ ارزشها و مفهوم‌ «بايستي‌» سروكار دارد و از چنين‌ مسائلي‌ گفتگو مي‌كند: خير اعلي‌ چيست‌؟ تعريف‌ خير چيست‌؟ آيا صحت‌ هر فعلي‌ تنها مربوط‌ به‌ نتايج‌ آن‌ است‌؟ آيا داوريهاي‌ ما درباره‌ي‌ آنچه‌ كه‌ بايد انجام‌ داد، عيني‌ است‌ يا ذهني‌ (ملاكهاي‌ داوري‌ ما عيني‌ و خارجي‌ است‌ يا شخصي‌ و ذهني‌)؟ مجازات‌ چه‌ كاركردي‌ دارد ] آيا مجازات‌ براي‌ انتقام‌ گرفتن‌ است‌، يا براي‌ بازداشتن‌ مجرمين‌ بالقوه‌ است‌، يا ما با مجازات‌ مجرم‌ و خطاكار عادلانه‌ رفتار مي‌كنيم‌: هركس‌ كار بدي‌ مرتكب‌ شود بايد مجازات‌ آن‌ را تحمل‌ كند [ ؟ دليل‌ اصلي‌ و نهايي‌ قبح‌ كذب‌ چيست‌؟

3- فلسفه‌ سياسي‌ ، كاربرد فلسفه‌ (خصوصاً بخش‌ حكمت‌ عملي‌) در ارتباط‌ با مسائلي‌ است‌ كه‌ ناشي‌ از عضويت‌ فرد در يك‌ كشور است‌. فلسفه‌ي‌ سياسي‌ با مسائلي‌ از اين‌ قبيل‌ سروكار دارد: آيا فرد در قبال‌ دولت‌ داراي‌ حقوقي‌ است‌؟ آيا جامعه‌ چيزي‌ غير از افراد تشكيل‌ دهنده‌ي‌ آن‌ و فوق‌ آن‌ است‌؟ آيا دموكراسي‌ بهترين‌ نوع‌ حكومت‌ است‌؟

4- زيبايي‌شناسي‌ ، كاربرد فلسفه‌ در ارتباط‌ با هنر و زيبايي‌ است‌ و با مسائلي‌ از اين‌ قبيل‌ سروكار دارد: آيا زيبايي‌ امري‌ عيني‌ است‌ يا ذهني‌؟ كاركرد هنر چيست‌؟ انواع‌ مختلف‌ زيبايي‌ با چه‌ جنبه‌هايي‌ از طبيعت‌ آدمي‌ ارتباط‌ دارند؟

5- گاهي‌ اصطلاح‌ كلي‌تر «نظريه‌ي‌ ارزش‌» براي‌ مطالعه‌ ارزشها به‌طور عام‌ به‌ كار مي‌رود، هرچند كه‌ اين‌ بحث‌ را مي‌توان‌ در ذيل‌ مباحث‌ حكمت‌ عملي‌ يا فلسفه‌ اخلاق‌ جاي‌ داد.

ویژگی های فیلسوف
اساسا فیلسوف به کسی گفته می شود که خصوصیاتی را که بر گرفته از خصوصیات روح فلسفی است، در خود داشته باشد.
برخی از این ویژگی ها عبارتند از:

1- فیلسوف، کسی است که به ارزش عقل ایمان دارد و در علم و عمل خود مقید به احکام عقل است. در این زمینه وی برخلاف کسی است که در علم و عمل خود، معتقد به وحی و الهام یا متکی به خرافات است.

2- فیلسوف، کسی است که درباره علل بنیادین امور و حوادث تحقیق می کند. به عبارت دیگر، او متفکری است که در مورد حوادث به تفسیر عقلی پرداخته و به جستجوی علل آن ها می پردازد.
3- فیلسوف در پی یافتن معنای جهان و چیستی آن است. به اشیا از جنبه هایی که علوم دیگر به آن ها می پردازند، کاری ندارد. بلکه با هستی اشیا و بودن آنها سر و کار دارد و می خواهد قوانین بودن را بیابد.

4-فیلسوف جزئی نگر نیست؛ بلکه همه امور را در یک کل واحد می بیند؛ یعنی همه دیدگاه ها و نظرات درباره زندگی و جهان را در یک کل واحد کنار هم قرار داده و سازماندهی می کند و سپس به نقد و بررسی آن ها می پردازد.

5- فیلسوف هیچ چیزی را بدون دلیل و برهان و استدلال نمی پذیرد؛ بلکه قبل از هر چیز مطلب مورد نظر را مورد بازرسی و مداقه قرار می دهد تا مبادا عنصری غیر عقلی وارد در دستگاه فلسفی گردد.

6-فیلسوف بدون توجه به اغراض، هدف ها و یا حرفه ای که بدان اشتغال دارد، می خواهد افکار و نظریات در باره جهان و زندگی را مطالعه ونقد کند. وی می خواهد دریابد که ما انسان ها در مسائل اساسی که با آن ها روبروییم، چگونه می اندیشیم، شناخت ما مبتنی بر چه چیزی است و برای نیل به احکام و داوریهای صحیح، چه ملاک ها و موازینی را باید برگزینیم.

7-فیلسوف به روشن کردن عقاید ما و نظریه هایی که درباره جهان و انسان و ارزشهای انسانی داریم، اصرار می ورزد. او پیش از آنکه صرفا دارای مجموعه ای از عقاید باشد، احساس می کند که این عقاید را باید مورد بازرسی دقیق قرار دهد و در نظامی از افکار که دارای ارتباط منطقی باشند، مرتب و منظم سازد.

8-فیلسوف همیشه دنبال درک حقایق است و غیر از حقیقت، به چیز دیگری وابسته نیست.

روی این مطلب فکر کنید؛
این مطلب ادامه دارد
اگر همواره مانند گذشته بیندیشید همواره همان چیز هایی را به دست می آورید که تا به حال کسب کرده اید.(فاینمن)
جمع آوری : Resister
خارج شده است
MN Resister
کاربر جدید
*

امتیاز: 0
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 9


mnresister
ديدن مشخصات WWW آدرس ايميل
« پاسخ #1 : فبریه 09, 2008, 12:51:00 pm »

ادامه ی مطلب:
خوب!
کلا قضیه این بود که می خواستیم بفهمیم این علم که این قدر حرفشو میزنن کجاش خوبه!
از فلسفه شروع کردیم،حالا نوبته علمه:
علم چیست؟
من فعلا نمیخوام یک جواب کامل و قانع کننده به این سوال بدم؛ فقط یه توضیحاتی میدم تا روشون فکر کنین:

یک توضیح: علم (science) از واژه لاتين «scientia» به معناى آگاهى و معرفت (knowledge) مشتق شده است.

نظر یک دانش آموز سوم راهنمایی:  به مجموعه اطلاعات و اکتشافات و اختراعات در هر زمینه ای در طول تاریخ علم میگویند. Huh?

یک نظر: « شناخت » حاصل برخورد انسان با محيط است. از تأثير محيط بر ارگانيسم اول احساس و سپس ادراكات حاصل مي شود. اگر ادراكات حاصل سنجيده و رده بندي شده سازمان يابند به شناخت علمي يا منطقي تبديل مي گردند. اما اگر شناخت در سطح احساسي و عاطفي باقي بماند سطحي و جزيي بوده و از تجمع ادراكات فراتر نمي رود. در صورتي كه ادراكات عمق و وسعت بيشتري پيدا كنند مقرون به واقعيت مي گردند و آنگاه شناخت منطقي يا علمي دست مي دهد. Huh?

یک نظر: هدف علم عبارت است از دريافتن حدالمقدور كامل ارتباط موجود بين مجموع تجربيات حسي ازيک  سو ومحقق ساختن اين هدف با بكار گرفتن حداقلي از مفاهيم و روابط اوليه از سوي ديگر. يا به تعبيري علم با مجموع مفاهيم اوليه يعني مفاهيمي كه مستقيماٌ با تجربيات حسي ارتباط دارند و همچنين با قضايايي كه آنها را به همديگر مي پيوندد سر و کاردارد. Huh?



یک نظر: علم منحصر به فرد است نه بخاطر اينكه با موضوعاتي متفاوت و جديد سر و كار دارد و نه بخاطر اينكه سنت و فلسفه و حكمت عاميانه رد شده اند، بلكه بخاطر اينكه توضيحات علمي بر شواهد قابل مشاهده، تكرار و نظم استوارند. از اين رو ممكن است در اثر تفحص علمي، افكاري كه در طي قرون پذيرفته شده بودند دور ريخته شوند. Huh?

یک نظر: علم معرفتي است كه از اتفـاق و احتمـال به دور است و به قطعيت نزديك است. علم معرفتي است منظم كه با روشهاي معيني به دست مي آيد و قوانين يا روابط پايدار و واقعيتها را بيان مي كند. Huh?

 

یک نظر: درباره وظيفه علم دو نظريه وجود دارد، شخصي كه عمل و مفيد بودن علم را در نظر دارد ( و معمولاً غير دانشمند است ) علم را نظام يا فعاليتي براي بهبود و پيشبرد مي داند. برخي از دانشمندان نيز بر همين باورند. وظيفة غلم از اين نقطه نظر كشف كردن يادگيري ( اكتشاف ) واقعيات و پيشبرد دانش و منظور بهزيستي، بهسازي چيزها و بهبود وضع آدمي است. Huh?

یک نظر: وظيفه علم عبارت است از كشف قوانين كلي كه رفتار چيزها يا رويدادهاي تجربي را كه علم با آنها در ارتباط است در بر مي گيرد، و بدين وسيله ما را قادر مي سازد كه دانش خود، دربارة رويدادهاي شناخته شده و مجزا را با يكديگر پيوند دهيم و دربارة رويدادهايي كه تا كنون براي ما ناشناخته بوده است پيش بيني هاي معتبر به عمل آوريم. وقتي پيشامد مشاهده شده تحت يك قانون در آيد، عمل تبيين صورت مي گيرد، قانون معرف يك رابطه ثابت است و تبيين يك پديده يعني مربوط ساختن آن با يك قانون تجربي از اين طريق است كه تمامي شاخه هاي علوم تبديل به كاوش و جستجو در موارد قوانين بنيادي مي شود كه هر گاه همه انها كشف شود، همه پديدههاي طبيعي را توجيه خواهد كرد.
 Huh?
 Huh?
 Huh?
 Huh?
 Huh?
 Huh?
 Huh?
 Huh?
یک نظر دیگر:
شناخت و معرفت، توصيف ها، فرضيه ها، مفاهيم، نظريه ها، اصول و دستور العمل هايى نزديك به قطعيت هستند كه يا درست و يا مفيدند. البته شناخت و معرفت محدود به اين موارد نمى شود و خود بحث مفصلى در فلسفه است. به طور كلى، دانش و معرفت، اعم از علم است و علم (science) در معناى اصطلاحى، تحصيل نظام مند دانش جديد درباره طبيعت است كه با روش هاى معين به دست مى آيد و هدف آن برقرار كردن رابطه ثابت بين پديدار ها (phenomens) است.
 Huh?
 Huh?
یک توضیح: تا زمان عصر روشنگرى در اروپا، واژه علم به معناى هر دانش منتظم به كار مى رفت. علم معناى بسيار وسيعى داشت و گاهى معادل با «فلسفه» استفاده مى شد. در آن زمان بين «علم طبيعى» (Natural Science) و «علم اخلاقى» (Moral Science) تفاوت قائل مى شدند. علم اخلاقى شامل آن چيزى مى شد كه امروزه به نام فلسفه مى شناسيم. علم در حال حاضر كاربردش محدود شده است و به معناى علم طبيعى يعنى آنچه كه از راه تجربه و مشاهده به دست مى آيد، به كار مى رود. علم طبيعى به «علم سخت» (hard science) و علم سبك (soft science) تقسيم مى شود. فيزيك، شيمى، زيست شناسى، زمين شناسى، انواع علوم سخت هستند و انسان شناسى، تاريخ، روان شناسى و جامعه شناسى به عنوان علوم سبك خوانده مى شوند. موافقين اين تقسيم بندى، استدلال مى كنند كه علوم سبك از روش علمى يعنى آزمايش و تجربه (تجربه يعنى مجموع اعمال و مداخلاتى كه انسان در واقعيت مى كند)، استفاده نمى كنند بلكه از شواهد روايتى و تاريخى سود مى جويند و جمع آورى اطلاعات در آنها از دقت بالايى برخوردار نيست.
البته مخالفين نيز ادعا دارند، علوم اجتماعى از مطالعات آمارى نظام مندى در محيط هاى كنترل شده دقيق استفاده مى كنند.برخى نيز اعتقاد دارند، رياضى، علم است. البته رياضى به طور دقيق به منطق مربوط است و علم به معناى استفاده از دانش تجربى نيست. اما رياضى زبان جهانى تمام علوم است. واژه «علم» گاهى براى حوزه هاى بين رشته اى كه حداقل در بخش هايى از روش علمى استفاده مى كنند مانند «كامپيوتر»، «كتابدارى» و... به كار مى رود.اصطلاحات «فرضيه» (hypothesis)، «مدل» (model)، «نظريه» (Theory)، «قانون» (Law)، معناى متفاوتى در علم با گفت وگو هاى روزمره ما دارند. دانشمندان از واژه «مدل» چيزى را مدنظر دارند كه مى تواند پيش بينى كند و مى توان آن را با آزمايش يا مشاهده آزمود.«فرضيه» ادعايى است كه توسط آزمايش و تجربه نه به تاييد كامل مى رسد و نه كاملاً رد مى شود. يك «قانون طبيعى» (Law of nature)، يك تعميم و نتيجه گيرى كلى بر مبناى مشاهدات تجربى است.غيردانشمندان، از آنچه دانشمندان، آن را «نظريه» مى نامند، معناى درستى ندارند. معمولاً استفاده عمومى واژه «نظريه» براى ارجاع به عقيده هايى است كه دليل محكمى براى آنها نيست. اما دانشمندان، اين واژه را براى ارجاع به عقيده هايى به كار مى برند كه در آزمون هاى مكرر، سربلند بوده اند.وقتى دانشمندان از نظريه هاى «تكامل»، «الكترومغناطيس» و «نسبيت» صحبت مى كنند، ايده هايى است كه در آزمون هاى تجربى دقيق و موفقيت آميز بوده اند. البته استثنائاتى هم وجود دارد مانند «نظريه» (string theory) كه مدلى با آينده اى روشن به نظر مى آيد اما شواهد تجربى كافى براى برترى آن بر مدل رقيب وجود ندارد.
نظريه هاى مفيد و سودمند خاصى كه در طول زمان از آزمون ها، موفق بيرون آمده اند و قدرت پيش بينى و توصيف محدوده بسيار وسيعى از پديده ها را دارا هستند، به عنوان «قانون طبيعى» شناخته مى شوند. مانند «آب در 100 درجه سانتى گراد جوش مى آيد». البته اكثر دانشمندان بر اين باورند كه توصيفات ما از «قوانين طبيعى» موقتى و گذرا هستند و اگر شواهد جديدى مخالف با آنها پيدا شوند، «نظريه هاى» قابل تجديد نظر هستند.چون دانشمندان، ادعاى معرفت مطلق ندارند و حتى در مورد نظريه هاى بنيانى و پايه اى اگر داده ها و مشاهدات جديد با آنها متناقض باشند، بايد كنار گذاشته شوند. قانون گرانش نيوتنى، مثال بارزى از آن است.

یک توضیح: روش علمى(Scientific method)؛ به توالى يا مجموعه اى از مراحل و فرايندها گفته مى شود كه به كار گرفتن آنها، محقق را به شناخت علمى مى رساند. برخى بر اين ادعا هستند كه روش علمى، متمايزكننده علم از ديگر دانش هاى عقلانى چون فلسفه و الهيات است و تحصيل و فراگيرى معرفت علمى با آن امكانپذير است. برخى نيز معتقدند كه هيچ روش مشخصه اى براى علم، وجود ندارد و حتى احتمال معلوم كردن رويكردهاى موثر و قابل اعتماد را در علم منتفى مى دانند. در صورتى كه روشى براى علم قائل باشيم، اجماعى براى چگونگى آن وجود ندارد و اختلافات شديدى، بين فيلسوفان، تاريخدان ها، جامعه شناسان و حتى دانشمندان، مبنى بر اين كه چه فرايندهايى واقعاً علم را مشخص مى كنند، وجود دارد. آنچه مشخص است، چگونگى عمل دانشمندان يعنى طراحى آزمايش ها و پيشنهاد نظريه و انتخاب يكى از آنها از يك انتظام علمى مثلاً زيست شناسى به انتظام علمى ديگرى مثلاً فيزيك و از يك دانشمند به دانشمند ديگر و حتى از يك بررسى علمى به تحقيق ديگرى توسط همان دانشمند، متفاوت است. سئوال چگونگى عملكرد علم و عالمان، سئوال مهمى است و چگونگى شناخت علم از غير علم با تمام تلاش هاى انجام شده كماكان لاينحل است.

نظر انیشتین:
"علم كوششي است براي مطابقت دادن تنوع و هرج ومرج تجربيات حسي ما با نوعي نظام فكري منطقاٌ يكنواخت . در اين نظام تجربيات منفرد بايد به طرزي با ساختار نظري همبستگي يابند كه نظم و ترتيب كلي حاصل از آن منحصر به فرد و قانع كننده باشد تجربيات حسي موضوعاتي مفروض ومعين هستند اما نظريه اي كه آنها را تعبير خواهدکرد ساخته و پرداخته انسانهاست"."نظريه حاصل فرآيند بسيار پرزحمت انطباق است ويا نظريه فرضيه اي است كه هيچگاه قطعيت كامل نميابد و همواره در معرض سؤال و شك قرار دارد " Huh? Huh? Huh? Huh? Huh? Huh? Huh? Huh? Huh? Huh? Huh? Huh? Huh? Wink

بیشتر:
به عقيده راسل : علم خود كفا نيست علم به يك اصل بنيادي نياز دارد كه ازخارج آن مي آيد . Huh?

بیشتر:
انیشتین می گفت:قوانین فیزیک باید ساده باشند .پس اگر دو نظریه که نتایج معادلی داشته باشند در دست داشته باشیم آنکه ساده تر است قابل قبول تر است این نشان می دهد که دانش هیچگاه نمی تواند ادعا کند آنچه را که بیان می کند حقیقت مطلق است. Huh?


توضیح دیگر:
در مباحث علم شناسي قرون اخير مي توان به چهار موج اصلي علم شناسي يا فلسفه علم اشاره كرد : موج اول علم شناسي ارسطويي موج دوم پوزيتيويسم يا استقرا گرايي موج سوم نگاتيويسم يا ابطالگرايي وموج چهارم تاريخ گرايان .
 1)موج اول : در علم شناسي ارسطويي به طور مختصر مي توان گفت كه «كار عالم، خبرگرفتن از مقتضيات طبايع اشياست و علم مجموعه اي از قضاياي ثابت شده و گردآمده حول محور (موضوع) خاصي است. علم ارسطويي به لحاظ جوهر، علمي محافظه كار (بي ابداع)، غيركمي، غيرتئوريك، غايت گرا، اثبات گرا، كل گرا و عاجز از پيش بيني بود و پيوسته ميان دو منطقه ظواهر و طبايع در حركت بود و منطقه واسطه اي نمي شناخت. بيش از آن كه عالم را به تغيير جهان توانا كند، وي را در تفسير آن ياري مي كرد. مهمترين نسبتهايي كه ارسطوييان شيفته كشف شان بودند، نسبت معلول و علت، ذات و ذاتي و طبع و طبعي بود. نسبت هاي عرضي در برابر علي، جايگاه رفيع در علم شناسي ارسطو نداشتن.
  2)موج دوم : پوزيتيويسم به عنوان موج دوم فلسفه در قرن نوزدهم، شكل و در قرن بيستم اوج گرفت. پوزيتيويست ها با چشم پوشي از علم شناسي ارسطويي مي كوشيدند تصوير تازه اي از علم عرضه كنند. اينان متأثير از آراي كانت و هيوم و نيز توجه به شكوفايي علمي در دوران رنسانس، تأكيد بسياري در تمييز قائل شدن ميان متدلوژي معرفت علمي (تجربي) از معرفت ها و دانش هاي ديگري و نيز اهميت قائل شدن به علم تجربي داشتند. مباني پوزيتيويسم عبارتند از: اجتناب و وداع با مباحث جدلي الطرفين متافيزيكي، روي آوردن به تجربه به معناي غليظ كلمه و وضوح و سادگي روش علمي و وحدت روش علمي. عناصر پوزيتيويسم را نيز مي توان عينيت، دقت و قطعيت دانست؛ هرچند كه تبيين، قانون و پيش بيني را نيز مي توان از عناصر پوزيتيويسم به شمار آورد. عبدالكريم سروش، اهم اوصاف و اركان علم شناسي پوزيتيويستي را چنين برمي شمارد: «1.تأكيد بليغ بر جراحي منطقي اندامهاي دروني علم2. تأكيد بر استقرا هم در مقام داوري و هم در مقام گردآوري3.مقدم دانستن مشاهده بر نظريه و تئوري4. استغنا از متافيزيك وبل ويرانگر5. تكيه بر استقراء در مقام داوري (توجه به روش به جاي موضوع)6.جدايي و تفكيك قانون و فرضيه7. ضديت با نسبيت گرايي در علم8. انباشتي و تكاملي ديدن رشد علم9. نزاع بر سر تقدم كشف10. همبستگي با فلسفه تحليلي11. ناخشنود بودن از تئوري به عنوان فرضيه اي كه تأييد نشده12. تفكيك دو مقام داوري و گردآوري13. قبول آزمون فيصله بخش14. ثبات معاني و وجوه مشترك داشتن تئوريهاي رقيب15. وحدت بخشيدن به علوم16. تحول پذيري غيرانقلابي علم17. عقلاني داشتن رشد معرفت18. دستوري داشتن فلسفه علم و بينش غيرتاريخي19. تاريخ نگاري درون بينانه و علم انساني را پاره اي از علوم طبيعي دانستن.
  3) موج سوم : نگاتيويسم (ابطال گرايي): كارل پوپر را مي توان نماينده اصلي اين موج دانست. فيلسوفان علمي، همچون لاكاتوش، كارناپ، همپل و رايشناخ نيز از جمله متفكران موج سوم علم شناسي به شمار مي روند. موج سوم فلسفه علم با موج دوم اشتراكات و افتراقاتي دارد. وجوه اشتراك ابطال گرايي را با پوزيتيويسم مي توان بر1. تأكيد بر تافته جدابافته بودن علم و تمايز قائل شدن ميان معرفت علمي با ساير معرفت ها2. تأكيد بربي غرضي عالمان، 3.فيصله بخش بودن آزمون ها4. وحدت روش علمي5. انباشتگي و تكاملي بودن علم و منطقي 6. دستوري بودن فلسفه علم دانست. اما وجوه افتراق ابطال گرايي با پوزيتيويسم را مي توان 1.در مخالفت با اثبات پذيري يا تأييد پذيري2. تأكيد بر ابطال يك قضيه به جاي اثبات آن3. مخالفت با استقراء به معني انبوه مشاهدات براي اثبات يك نظريه4. تقدم تجربه و اصول موضوعه و آكسيوم هاي مسلم دانست. در زمينه مخالفت با اصول موضوعه، پوپر معتقد است كه علم مثل يك آلاچيق است كه پايه هاي آن روي مرداب قراردارد. علم را مي توان به جايي رساند كه عجالتاً محكم باشد و اين لزوماً بدين معنا نيست كه جايگاهش ثابت و هميشه محكم است.      
از نظر پوپر، اصول موضوعه علم مسلم نيستند؛ بلكه عجالتاً آنها را مسلم مي شماريم. سروش، ويژگيهاي موج سوم فلسفه علم يعني ابطال گرايي را چنين برمي شمارد: «1.دستوري دانستن فلسفه علم2. تاريخ علم را تاريخ علم داشتن نه تاريخ كارهاي سنجيده و ناسنجيده عالمان...
4)موج چهارم: فلسفه علم، يعني توجه به جنبه هاي تاريخي علم با كارهاي توماس كوهن شناخته مي شود كوهن درواقع با انتشار رساله «ساختار انقلابهاي علمي»، چرخشي را در مباحث فلسفه علم ايجاد كرد و منجر به ظهور موج چهارم شد كه مي توان به افرادي چون: فايرابند، اشتگمولر، كوايره، كواين و هنسون نيز اشاره كرد. فيلسوفان موج چهارم كه با رعايت احتياط علمي مي توان آن را نسبي گرايان ناميد، به مخالفت با پوزيتيويسم و ابطال گرايي و رد و طرد مباني و عناصر اين دوپرداختند. طرفداران موج چهارم فلسفه علم معتقدند كه علم را نمي توان تافته جدابافته دانست؛ چراكه فرآورده هاي انساني، از جمله هنر، دين، سياست، علم و ... كاملاً با تواناييهاي انسان و روابط اجتماعي و سياسي و ... درهم پيچيده است. كوهن معتقد است علم در اوج است؛ اما اوجي كه از اين مسائل بي تأثير نيست. علم نيز درگير مسائلي است كه در دنياي انساني وجود دارد. ابطال گرايان همچنين با نفي بي طرفي و بي غرضي عالم (آزمايشگر)، فيصله بخش بودن آزمونها را نيز رد مي كنند.

هدف علم
یک نظر: هدف علم تبيين است و اين كار به ياري تجربه در معناي وسيع آن ميسر مي گردد. شناخت احساسي بيشتر بر عواطف احساسي استوار است و هر چه از جنبة عاطفي آن كـاسته شده و بر جنبه ی  منطقي آن افزوده مي گردد به شنـاخت و تبيين علمي نزديكتـر مي شود. Huh?

یک نظر:  نقشي كه علم بر عهده دارد اين است كه قوانين و اصول كلي را در زمينة چگونگي وقايع و پديده هـايي كه به علم مورد بحث ارتبـاط دارد ايجاد كند و از اين رهگذر مـا را قادر سازد تـا دانستني هاي خود را پيرامون مسائل مختلف به يكديگر مرتبط سازيم و نسبت به وقـايعي كه هنـوز برايمـان نـاشنـاخته است، بـه درستي و به طـور قـابل اعتمادي پيش بيني نماييم. Huh?

یک نظر:هدف علم ايجاد تئوري است. به عبارت ديگر، هدف علم تشريح كلي و كشف روابط علت و معلولي وقـايع طبيعي است كه تئوري خوانده مي شود. علـم از چگونگي و روابط بين پديده ها بحث مي كند يعني از آنچه كه هست و بدين ترتيب در پي اين است كه ايده آلها را تعيين كند و حصول به غايت مطلوبي را منظور قرار نمي دهد، چنانكه عالم فيزيك وظيفه دارد كه چگونگي فعل و انفعالات اتمي و انرژي حاصل را مورد مطالعه قرار دهد، و بر او نيست كه به كـار بردن اين انرژي را در راه تخريب مانند سـاختن بمب اتمي توصيه نمـايد. Huh?

یک نظر: عام ترين هدف علم مسيري را نشان مي دهد كه فرد را از ناداني به دانايي مي رساند. مسيري كه نـا شنـاخته ها را شنـاسـايي مي كند و نـا دانسته هـا را به دانستني مبدل مي نمايد. مسيري كه در آن مي آموزيم، به آنچه كه معتقديم، درست است يا غلط؟
اساساً علم بدنبال مسأله ها و معماها و فرضيه هايي بوجود آمده كه براي حل آن مسأله ها پيشنهاد شده و به دنبال آن فرضيه ها، تجربه هايي صورت گرفته است. بنابراين علم از مسأله شروع مي شود و در راه حل مسأله به كمك خلق فرضيه ها رشد مي كند Huh?

یک نظر: از نظر كارل پوپر تنها هدف علم پيدا كردن تفاسير رضايت بخش براي پديده هاي محتاج به تفسيري است كه با آنها مواجه مي شويم. منظور از تفسير آن دسته از قضايا است كه شخص به كمك آنها وضعيت امور محتاج به تفسير را توصيف مي نمايد. تفسيري كه شامل قوانين كلي آزمايش پذير و ابطال پذير به علاوه شرح شرايط خاص امر مورد تفسير باشد، و هر چه اين قوانين درجه آزمايش پذيريشان بالاتر بوده و از آزمايش سربلندتر بيرون آمده باشند، تفسير ما قانع کننده  تر خواهد بود. Huh?
در ادامه ارتباط فلسفه و علم؛دانش فیزیک و فلسفش رو بررسی میکنیم... Wink
روی این مطلب فکر کنید؛
این مطلب ادامه دارد
اگر همواره مانند گذشته بیندیشید همواره همان چیز هایی را به دست می آورید که تا به حال کسب کرده اید.(فاینمن)
جمع آوری : Resister
خارج شده است
MN Resister
کاربر جدید
*

امتیاز: 0
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 9


mnresister
ديدن مشخصات WWW آدرس ايميل
« پاسخ #2 : فبریه 10, 2008, 07:59:57 pm »

 Wink Wink
ادامه ی مطلب:

ارتباط علم و فلسفه

این نظر مجتبی صدیقیان است:
اگرچه موضوع علم و فلسفه به کلی مغایر هم هستند، اما فلسفه و علم رابطه طولی با هم دارند و در عرض هم نیستند. دانشمند وقتی میخواهد به تحقیق علمی بپردازد، ابتدا اصولی را که به لحاظ عقلی پذیرفته پایه کار خود قرار می دهد.مانند:رابطه علی و معلولی ، سنخیت بین علت و معلول و... این اصول به وسیله فلسفه استنباط شده است و دانشمندان با اطمینان از استحکام آن ها به تحقیقات علمی می پردازند.
خدمت مهم دیگر فلسفه به علوم ، تعمیم دادن نتایج علمی و درست کردن قاعده کلی است. به عبارت روشن تر به کمک علم ، روی چند قطعه آهن آزمایش خود را آنقدر تکرار می کنیم تا یقین حاصل شود که انبساط ، اثر مخصوص آهن در گرمای معین است. در این حال ، قاطعانه می توان گفت: تمام آهن های جهان که از نظر آلیاژ و حرارت با آهن آزمایش شده ، مساوی باشند در حرارت معین انبساط پیدا می کنند و بدین ترتیب قوانین کلی علمی به کمک فلسفه ساخته می شود.
خلاصه ما از دو جهت نیازمند به فلسفه می باشیم:
1) کاوش غریزی و اینکه بشر طبعا" علاقمند است حقایق را از اوهام تمییز دهد 2)هریک از علوم اعم از طبیعی و ریاضی چه با اسلوب تجربی پیش برود و چه با اسلوب برهانی ، ناگزیر شیء معینی را که اصطلاحا" موضوع آن علم نامیده میشود ، موجود و واقع فرض می کند و به بحث از آثار و خواص آن می پردازد.
همانطور که می دانیم ، ثبوت یک حالت و داشتن یک اثر یا خاصیت وقتی ممکن است که خود آن شیء موجود باشد پس اگر بخواهیم مطمئن شویم چنین خواص و آثاری برای آن شیء موجود است یا نه ؛ باید قبلا" از وجود خود آن شیء مطمئن شویم و این اطمینان را فقط فلسفه می تواند به ما بدهد.
ویل دورانت یه گفته جالبی داره که میگه: اگر بخواهیم از روی اصطلاحات سخن بگوییم ، باید گفت که علم ، وصف تحلیلی است و فلسفه تغییر ترکیبی.علم میخواهد کل را به اجزای خود تقسیم کند و تاریکی جهل را به روشنی مبدل سازد ولی فلسفه می خواهد ارتباط آن را بطور کلی ثابت کند.
لذا مبادی تصوریه و تصدیقیه هر علمی را فلسفه تعیین میکند. اثبات وجود موضوعات علوم و چگونگی وجود آنها از نظر ذهنی و عینی بودن نیز کار عقل و فلسفه می باشد. از سوی دیگر اثبات اصول موضوعه علوم (یعنی کلی ترین اصول مورد نیاز تمام علوم حقیقی) در فلسفه مورد کاوش قرار می گیرد که مهم ترین آنها اصل علیت و معلولیت است.
از شاهکارهای دیگر فلسفه نسبت به موضوعیت سایر علوم ، تفسیر جهان و انسان و حل مسائل و معضلاتی است که از عمق جان برخاسته است و جز با فلسفه در هیچ علمی پاسخی برای این پرسش ها یافت نمی شود.
در پایان ، بنده(مجتبی) مغالطه ای در این زمینه نمی بینم.
 Huh? Huh? Huh?
 یک نظر دیگر:
ميان فلسفه وساير علوم ارتباطاتي برقرار است وهرچند فلسفه ،نيازي به ساير علوم ندارد وحتي محتاج به اصول موضوعه اي كه در ساير علوم اثبات شود نيست ولي از يك طرف كمكهايي به ديگر علوم مي كند ونيازهاي بنيادي آنها را برطرف مي سازد واز سوي ديگر بيك معني بهره هايي از علوم ديگر مي گيرد.
كمكهاي بنيادي فلسفه به علوم ديگر اعم از فلسفي وغير فلسفي ،در تبيين مبادي تصديقي آنها يعني موضوعات غيربديهي واثبات كلي ترين اصول موضوعه ،خلاصه مي شود:
الف:اثبات موضوع علم.محور مسائل هرعلمي را موضوع جامع بين موضوعات مسائل آن علم تشكيل مي دهد ،وهنگامي كه وجود چنين موضوعي بديهي نباشد احتياج به اثبات خواهد داشت .واثبات آن در قلمرو مسائل همان علم نيست زيرا مسائل هرعلم ،منحصر به قضايايي است كه نمايانگر احوال وعوارض موضوع است نه وجود آن.وازسوي ديگر در پاره اي از موارد ،اثبات موضوع به وسيله ي روش تحقيق آن علم ،ميسر نيست مانند علوم طبيعي كه روش آنها تجربي است ولي وجود حقيقي موضوعات آنها بايد با روش تعقلي اثبات گردد.در چنين مواردي تنها فلسفه اولي است كه مي تواند به اين علوم كمك كند وموضوعات آنها را با براهين عقلي اثبات نمايد.
ب:اثبات اصول موضوعه.كلي ترين اصول مورد نياز همه ي علوم حقيقي ،در فلسفه ي اولي مورد بحث واقع مي شود .
اين رابطه بين فلسفه وعلوم ديگر رابطه اي عمومي قلمداد شده است وهمه ي علوم بدون استثنا براي اثبات موضوعاتشان نيازمند به فلسفه هستند.
ظاهر اين سخن گرچه مغالطه آميز به نظر مي رسد ولي جاي شكي نيست كه موضوعات غير بديهي علوم ،نيازمند به براهيني است كه از مقدمات كلي ومتافيزيكي تشكيل مي يابد.
 Huh? Huh? Huh?
یک نظر:شاید بتوان گفت فلسفه روشنی بخش راهی است که دانش در آن طی مسیر می کند و به همین دلیل علم و فلسفه رابطه ای بسیار نزدیک و پیوسته برای درک جهان دارند اگر کل دانش را یک خط فرض کنیم تا جایی که مربوط به امور ماده و اشیا می شود را علم مادی و از آن به بعد که در وراء ماده است را ماوراء ماده یا متافیزیک گویند.
 Huh? Huh? Huh?
یک نظر دیگر: علم عبارت است از مشاهده نتايج و تحصيل وسايل؛ فلسفه عبارت است از انتقاد و تنظيم غايات، و چون امروز كثرت وسايل و اسباب و آلات با تعبير و تركيب ايدئالها و غايات متناسب نيست، زندگي ما به فعاليت پر سر و صدا و جنون آميز تبديل شده است و هيچ معني ندارد. ارزش يك امر بسته به ميل ماست، و كمال آن در ربط آن به يك نقشه يا يك كل است. علم بدون فلسفه مجموعه اموري است كه دورنما و ارزش ندارد و نمي‌تواند ما را از قتل و كشتار حفظ كند و از نوميدي نجات بخشد. علم، دانستن است و فلسفه حكمت و خردمندي است.
 Huh? Huh? Huh?

فلسفه ی فیزیک
این بار هم چند نظر و توضیح می آورم و نتیجه گیری به عهده ی شماست؛ البته توجه داشته باشین که هر نظری هرچند تماما غلط احترام میخواهد.

یک مطلب در مجله ی دانش و مردم از صبح ناز ریاضی:
می توان گفت که فیزیک پس از ریاضیات نزدیک ترین علم به فلسفه است . با پیدایش فیزیک مدرن نظریه های نسبیت مکانیک کوانتوم ، اصل عدم قطعیت و نظریه ی بیگ بنگ ... در تفسیر و توضیح جهان و مساله های هستی و هستی شناسی دگرگونی بنیادی صورت گرفته است . عده ای   از فلاسفه و دانشمندان بر این باورند که دوران فلسفه به پایان رسیده است و فیزیک میتواند به پرسش های فلسفه پاسخ گوید . اما باید گفت که فلسفه نه تنها به پایان خود نرسید ، بلکه هنوز در حوزه های مختلف کاربردهای خاص خود را دارد در هر زمینه ی علمی ما سعی می کنیم که از آن استنتاج فلسفی نیز داشته باشیم ، به عنوان مثال همین فیزیک که به فیزیک نظری و فیزیک عملی تقسیم می شود ، خود فیزیک نظری را باید یک نوع فلسفه دانست . پیشرفت دانش و علم فیزیک   ، فلسفه نیز نسبت به گذشته تغییر جهت داده و به شناخت های دقیق تری رسیده است .حقیقت از نظر فیزیک آن چیزی است که طبیعت به آن می پردازد و خود به خود انجام می دهد ، در مورد این نسبت به هم چه ارتباطی دارند ، اجسام نسبت به یکدیگر چه رابطه ای دارند . نیروها چگونه هستند . فیزیک این رابطه ها را با هم بررسی می کند اما در مورد اینکه نیرو ابتدا بوده است   ، یا بعد اظهار نظر نمی کند  این بیش تر در حوزه ی فلسفه است و فلسفه از داده ها و دستاوردآن ها شناخت فلسفی می دهد .
در فیزیک بر طبق نظریه ی نسبیت به زمان و مکان به یک نوع نگریسته می شود یعنی زمان و مکان مطلق و جداگانه وجود ندارد بلکه آتن ها به یکدیگر وابسته اند تنها تفاوتشان این است که زمان در یک جهت حرکت می کند ، از گذشته به حال و از حال به آینده و مکان از بالا به پایین جریان ندارد ، در مورد نسبی و مطلق بودن حقایق در جهان این گونه که بعضی بر این تصور هستند که حقایق نسبی هستند ( با توجه به نظریه نسبیت ) این طور نیست . بلکه حقایق مطلقی در جهان وجود دارند ، مانند مادر قبل از فرزند تا مادری نباشد فرزندی به وجود نمی آید و این خود از حقایق مطلق است . این طرز فکر که به طور معمول در ارتباط با نظریه ی نسبیت مد شده است . قانون نسبیت نمی گوید که مطلق بودن از بین رفته بلکه در مورد مطلق بودن قوانین باید طوری صحبت کرد که نسبت به مشاهده گر مختلف یکسان باشد . امروزه فیزیکدانان در پی اتحاد نیروها و ذره ها هستند . فیزیک مدرن در پی پیدا کردن قوانین حاکم بر ذره های اولیه است و این که این ذره ها از چیزی ساخته  شده است . نظریه ریسمان به عنوان بنیادی ترین نظریه ها در حال حاضر مورد توجه است .این نظریه مبین آن است که ذره ها  ریسمانی تحول می یابد و ذره ای چندان مهم نیست . در صورتی که هنوز موج ـ ذره در مورد ذره ها در فیزیک رایج است . و این خود مبین این است که نظریه ی فیزیکی   به شکل فلسفی بیان می شود تا این که سرانجام به تجربه در آید. در سده ی بیستم بیشتر فیزیکدانان نظریه پرداز به جنبه های ریاضی و فیزیک توجه دارند و این مساله در مورد فیزیک ذرات رایج است ، چون اعتقاد   اینان بر این است که نمی توانیم ذرات را به وسیله ی آزمایش و تجربه نشان دهیم ، پس فیزیک ذرات را به زبان ریاضی بیان می کنند مانند کوراک و این گونه بیان مطالب را فرمالیز ریاضی می گویند .درسده ی بیستم بینش پوزیتویستی بر بیشتر فیزیکدانان زیر تاثیر فلسفه ی پوزیتویستی حاکم شده بود و این بینش به کلی ضد فلسفی و ضد متافیزیکی بود و مسایلی که در فیزیک کوانتوم پیش آمد این مسئله را تشدید کرد و سردمداران   فیزیکدانان پوزیتویستی هایزنبرگ ، بور و یوردان و ... بودند به خصوص با کشف اصل عدم قطعیت به وسیله ی هایزنبرگ این مسئله تشدید شد . البته گروهی دیگر از فیزیکدانان بودند که با فلسفه ی پوزیتویسم موافق نبودند مانند انیشتین ، گلومن و شرودینگر و ... گروهی نیز به مسایل فلسفی بی تفاوت بودند . پوزیتویست ها بر این اعتقاد هستند که هر چیزی یا گزاره ای را که نتوان به زبان علم و تجربه بیان کرد چندان مفهومی ندارد ، بنابراین بیشتر مطالب فلسفه به خصوص متافیزیک بی معنا جلوه می کند . هر دانشمندی در هر رشته هنگام تحلیل نتایج کارش اغلب بی آنکه خود بداند ، پرسشی در مورد رابطه ی بین مفاهیم و نظریه های موجود در دانش خود از یک سو و واقعیت عینی از سوی دیگر ، در برابر خویش قرار می دهد و اگر چه حتی ممکن است صادقانه معتقد باشد که توجهی به فلسفه ندارد . ولی این پرسش دارای ماهیت فلسفی عمیقی است . فیزیکدانان در ارتباط با فلسفه های ایده آلیسم و ماتریالیسم به طور معمول سعی دارند که خود را وابسته به هیچ کدام ندانند ، اما نتیجه ی کار آن ها خواه ناخواه نتیجه ی فلسفی دارد ، هر چند آنها آن را انکار کنند . برخی از آنها در پاسخ به این مسئله ی فلسفه خود را بالاتر از مرز ماتریالیسم وو ایده آلیسم می دانند و خود را بالاتر از این محدودیت و دور از دسته بندی های فلسفی می دانند . نظریه های نسبیت عام  و نسبیت خاص ، مکانیک کوانتوم ـ نظریه ی ذرات بنیادی و سایر دستاوردها ی فیزیک نوین با نام انیشتین ، بور ، بورن ، هایزنبرگ ، ویراک ، بانولی ، شرودینگر دوبروی به تازگی نظریات هاوکینگ و اینبرگ و ...و بسیاری از دانشمندان برجسته ی دیگر همراه است این نظریه های فیزیکی که واقعیت را تا درجه ی معینی از دقت منعکس می کند . ماهیت ماتریالیستی و مادی دارند ، تنها دانشمندی که نظریات ماتریالیستی خود را به روشنی بیان کرد ، دوبروی بنیانگذار مکانیک موجی است . بیشتر فیزیکدانان که از آنها نام برده شد ، اعلام داشتند که فراتر از قلمرو ماتریالیسم و ایده آلیسم هستند . اما با پیشرفت های فیزیک و فیزیک ستاره در اواخر سده ی بیستم دانشمندان در مورد جهان وپیدایش جهان سه نظریه مطرح می کنند.یکی نظریه تصادف یا « یا عالم های موازی » ، دیگری نظریه ی انسان مداری و نظریه سوم نظریه ی ضرورت و تصادف است که به طور کلی به تقریب تمام این دانشمندان فیزیک بینش مادی یا ماتریالیستی نسبت به جهان دارند . برای نمونه در مورد نظریه تصادف که این دانشمندان پیدایش جهان را بر طبق فیزیک کوانتوم و مکانیک کوانتوم نتیجه ی تصادف می دانند . هیچ آفریننده ای را برای جهان  قایل نیستند ، در مورد گروه دوم که انسان مداران یا آنهایی که به دنبال نظم هستند با توجه به فیزیک و عناصر بنیادی زمینه ای برای پیدایش هوش بوده که سرانجام منجر به هوش شد .تنها دانشمندی از این نظریه به دنبال آفریننده ای می گردد آن هم نه از دیدگاه علم ، بلکه از روی اعتقاد دینی که دارد و می گوید به عنوان یک اهل ایمان به ناچار به این نظریه نگاه می کند و مانند ماتریالیسم شرمگینانه به دنبال علت اصلی می گردد .سومین گروه که ضرورت و تصادف را با هم به کار می برند و از نظریه ریاضی جبرگرایانه ی آشوب استفاده می کنند و بر این اعتقاد هستند یک سری علت و معلول در جهان وجود دارد ، اما با توجه به مکانیک کوانتوم و اصل عدم قطعیت هایزنبرگ و دیگر نظریه ها ، تصادف نیز به عنوان یک اصل در فیزیک مطرح است ، پس جهان بر طبق نظریه ی جبرگرایانه آشوب ، نتیجه ضرورت و تصادف است که این گروه نیز بینشی مادی و ماتریالیستی نسبت به جهان دارند ، پس به طور کلی بیشتر دانشمندان فیزیک و حتی علوم دیگر مانند زیست شناسی ، جامعه شناسی ، روان شناسی و ...دارای بینش مادی و غیر مذهبی هستند و به تقریب همه ی آنها بر این نظر هستند که نظریه های آنها ربطی به مذهب ندارد  .

نظر شما چیست؟!موافقید؟!

درباره ی فلسفه ی فیزیک در قسمت های دیگر همین سایت از Physics یک مطلب اومده که البته در دانش نامه های رشد، ویکی پدیا و هوپا هم هست.(در آینده بررسی می کنیم)

دانش فیزیک
این که فیزیک به چه چیزهایی مربوط می شه احتمالا تا حالا ذهن شما رو هم مشغول کرده، شاید به خودتون جواب داده باشین هر چیزی که مربوط به حرکت بشه یا بررسی مواد و قوانین مربوط به اونها.یکم دیگه هم فکر کنید.
 Huh?
 Huh?
 Huh?
 Huh?
 Huh?
ممکنه همه ی اونها درست یا این که همشون غلط باشن، دیگه به عهده ی شماست که بعد از خوندن این متن خودتون نظر بدین:
یک نظر: زندگی بشر را چیزی جز مکانیزم حرکتی ( دینامیک) و الگوهای ثابت و بی حرکت(ایستاتیک) شکیل نمی دهد.در ابتدای زندگی بشر امکان اکتشاف قوانین از لابلای حوادث زندگی روزمره او وجود نداشته است. شاید خود او نیز از حضور چنین قوانینی در زندگی اش که معیشت او را امکان پذیر ساخته بی خبر بوده است و هر رویداد و حادثه ای را امری طبیعی می پنداشت و هیچ وقت کشش و جاذبه ای برای کشف علت و معلول نداشته است.فیزیک حقیقت علت و معلول جهان هستی را تشکیل می دهد. شاید در ابتدا با شنیدن لفظ آن مفاهیمی مانند مسائل پیچیده و یا قانون ساده گرانش زمین و سیب نیوتن در ذهن همگی تداعی شود. اما چنین نیست! دنیایست پیچیده از کلیه حوادثی که دانستن هر یک از انها زمینه ای برای شکر گذاری هر چه بیشتر خالق منان را فراهم می سازد.
 Huh? Huh? Huh?
یک نظر:فیزیک علمی است که روابط ریاضی یک پدیده را که خاصیت تکرار داشته باشد بصورت یک قانون بیان می کند.
 Huh?
 Huh?
آشنایی با برخی نظریه های فیزیک در طول تاریخ:
فیزیکدانان تا اغاز سده نونزدهم میلادی(حدود سال 1280 هجری شمسی) توانسته بودند برای بسیاری از پدیده های طبیعی توجیه های قانع کنندهای ارائه کنند. مجموعه قانون ها و نظریه های تدوین شده تا ان زمان را فیزیک کلاسیک می نامند. این مجموعه از قانونها امروزه هم در بسیاری از مورد ها برای توجیه پدیده های طبیعی مورد استفاده قرارمی گیرد.
در سالهای پایانی سده نوزدهم میلادی پدیده هایی مشاهده شدند که با فیزیک کلاسیک قابل تو جیه نبو دند. فیزیکدانان در دهه های نخست سده بیستم میلادی این پدیده ها را به کمک نظریه های جدیدی که در فیزیک کلاسیک مطرح نبو دند تو جیه کردند. مجموعه این نظریه ها و قانون های مربوط به انها امروزه به نام فیزیک جدید یا نوین شناخته می شود.
نسبیت و کوانتوم
مبنا و شالوده فیزیک جدید را نسبیت و کوانتوم تشکیل می دهد. نسبیت مربوط به مطالعه پدیده ها در سرعت های بسیار بالا و نزدیک به سرعت نور است و رفتار مواد را از دید ماکروسکوپیک مد نظر قرار می دهد.
کوانتوم نیز به بررسی پدیده ها در مقیاسهای کوچک و ذرات بنیادین و یا به عبارتی رفتار میکروسکوپیکی مواد می پردازد.
نظریه های نسبیت و کوانتوم هر دو طی بیست و پنج سال اول سده بیستم مطرح شدند. پایه گذار نظریه نسبیت البرت انیشتین بودو نظریه کوانتومی بودن ذرات نتیجه پژوهش های بسیاری از جمله انیشتین- بور –شروندینگر- هایز بنرگ- دیراک- پائولی و... بوده است.
نظریه کوانتومی
در سال 1279 هجری شمسی پنج سال قبل از آن که انیشتین نظریه نسبیت را پیشنهاد کند ماکس پلانک نظریه ای ارائه داد که در ان زمان تاثیر شگرف ان بر تحول های بعدی چندان اشکار نبود. نظریه کوانتومی که توسط پلانک ارائه شد نخستین نظریه از زنجیره نظریه هایست که مبانی مکانیک کوانتومی را تشکیل می دهد.پلانک این نظریه را برای تو جیه نتیجه های تجربی مر بوط به تابش مو ج های الکترو مغناطیسی از اجسام ارائه داد. شایان ذکر است که این تجربه ها قابل توجیه با قانونهای فیزیک کلاسیک نبود.
می گویند: انيشتين تا زمان مرگش حاضر به قبول مكانيك كوانتومي نشد.
الکترومغناطیس- سابقه تاریخی
مبدا علم الکتریسیته به مشاهده معروف THALES OF MILETUS در 600 سال قبل از میلاد بر می گردد. در ازمایشگاه تالس متوجه شد که یک تکه کهربای مالش داده شده خرده های کاه را می رباید. از طرف دیگرمبدا علم مظناطیس به مشاهده این واقعیت برمی گردد که بعضی سنگها ( یعنی سنگهای ماگنیتیت) به طور طبیعی :آهن را جذب می کنند. در سال 1820 هانس کریسنیان اورستد مشاهده کرد که جریان الکتریکی در یک سیستم می تواند عقربه قطب نمای مغناطیس را تحت تاثیر قرار دهد.
بدین ترتیب الکترومغناطیس به عنوان یک علم مطرح شد. این علم جدید توسط بسیاری از پژوهندگان که مهمترین آنان مایکل فاراده بود تکامل یافت. جیمز کلرک ماکسول قوانین الکترومغناطیس را به شکلی که امروزه می شناسیم دراورد. معادلات ماکسول همان نقشی را در الکترومغناطیس دارند که قوانین حرکت و گرانش نیوتن در مکانیک دارا هستند.
اپتیک
ماکسول چنین نتیجه گرفت که ماهیت نور الکترومغناطیس است و سرعت آن را می توان با اندازگیری های صرفا الکتریکی و مغناطیسی کرد. از این رو اپتیک با الکتریسیته و مغناطیس رابطه نزدیکی پیدا کرد.
داستان ادامه دارد؟!!
تکامل الکترو مغناطیس کلاسیک به ماکسول ختم نشد. فیزیکدانان انگلیسی لایور هوی ساید و به ویژه فیزیکدانان هلندی در پالایش نظریه ماکسول مشارکت اساسی داشتند.
حسادت! Huh?
هاینریش هرتز بیست سال و اندی پس از انکه نظریه خود را مطرح کرد گام موثری به جلو برداشت. وی امواج ماکسولی الکترو مغناطیسیی را از نوعی که اکنون امواج کوتاه رادیویی می نامیم در ازمایشگاه تولید کرد. مارکونی و دیگران کاربرد علمی امواج الکترو مغناطیسی ماکسول و هرتز را مورد استفاده قرار دادند.
دسترنج!! Huh?
امروزه علم الکترو مغناطیس از دو جهت مورد توجه است. یکی در سطح کاربردهای مهندسی که در آن معادلات ماکسول در حل تعداد زیادی از مسائل علمی مورد استفاده قرار می گیردو در سطح مبانی نظری. در این سطح چنان تلاش مداومی برای گسترش دامنه آن وجود دارد که الکترومغناطیس حالت ویژگی ازیک نظر عمومی تر جلوه می کند. این نظریه عمومی تر نظریه های گرانش و فیزیک کوانتومی را نیز در بر می گیرد.

((البته این یکی فقط یک مطلب کپی شده بود از یه سایتی!، پس اصلا به این اکتفا نکنید!))

در ادامه به بررسی رابطه ی فیزیک و ریاضی می پردازیم و دیدمون رو وسیع تر میکنیم(از یه زاویه ی دیگه به قضیه نگاه می کنیم! Grin)
روی این مطلب فکر کنید؛
این مطلب باز هم ادامه دارد
اگر همواره مانند گذشته بیندیشید همواره همان چیز هایی را به دست می آورید که تا به حال کسب کرده اید.(فاینمن)
جمع آوری : Resister
خارج شده است
davoodrajabi
تنهای تنها
کاربر نیمه فعال
**

امتیاز: 1
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 52


Unforgiven

davoodrajabi@hotmail.com davoodrajabi
ديدن مشخصات WWW آدرس ايميل
« پاسخ #3 : فبریه 10, 2008, 09:17:20 pm »

با سلام این همه مطلب واقعاً جای تشکر دارد.
منتظر ادامه مطلب هم هستم.
موفق باشید.
خارج شده است

یاد دهی سخت است . ریچارد فاینمن
MN Resister
کاربر جدید
*

امتیاز: 0
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 9


mnresister
ديدن مشخصات WWW آدرس ايميل
« پاسخ #4 : فبریه 28, 2008, 02:48:41 pm »

 
 Wink Wink
ادامه ی مطلب:

با تشکر از آقای رجبی امیدوارم که این همه مطلب رو خونده باشن!

اول درباره ی نقش متقابل ریاضی و فیزیک مطلبی ابتدایی بر پایه ی اطلاعات فعلیمون می خونیم ، بعد درباره ی فلسفه بیشتر کنجکاوی می کنیم تا بشه فلسفه ی فیزیک رو کامل کرد بعدشم مقدمه ای از فیزیک و ریاضی می خونیم تا بشه بهتر نتیجه گیری کرد.

نقش متقابل ریاضیات و فیزیک
نظر من قبل از تحقیق: ریاضی مطمئنا علم است و به نظر من(قبل از تحقیق) این که میگن ریاضی نقض نمیشه و محیط هیچ تاثیری روی آن نداره ، چون بر پایه ی استدلالات عقلیه ، اصلا درست نیست! بلکه من فکر می کنم ریاضی هم مثل فیزیک دنبال قوانین حاکم بر طبیعت می گرده؛ فقط فرقش با فیزیک تو اینه که فیزیک هر پدیده ی جدیدی رو که بهش برمی خوره که اون پدیده تجربیات قبلیه فیزیک رو تغییر می ده یا کلا نقض می کنه، نمیاد بگه نه آقا! کی گفته؟! غیر ممکنه!! بلکه دنبال توجیه اون قضیه با سطح دانش بشری می گرده و توی این کار ممکنه از شاخه های مختلف زیست شناسی، شیمی، زمین شناسی، ... و به خصوص ریاضی کمک بگیره. امّا ریاضی: میاد با معیار عقل یه سری قوانین رو وضع می کنه که قابل تغییر نیستن (البته کاری به شاخه هایی از منطق ریاضی که غلط بودن قوانین پایه رو هم بررسی می کنند نداریم) ، اما این دلیل نمیشه که بگیم محیط روی ریاضی تاثیری نداره؛ مثلا میدونیم که زمین کرویه ، هر مثلثی هم که روی سطح کره رسم بشه با مثلثی که روی یک سطح صاف رسم شده از زمین تا آسمون فرق داره، از مجموع زوایاش گرفته تا محیط و مساحتش ؛ خوب! مگه زمین یک کره (البته متمایل بی بیضی) نیست؟! پس اون بابایی که اومد گفت باید مجموع زوایای مثلث 180 درجه باشن، بعد کاغذ رو گذاشت زمینو یه مثلث کشید روی کاغذی که روی همین زمین کروی پهن شده بود، بعدم گفتش که این مثلثه و مجموع زوایاش 180 درجه هم هست، سخت در اشتباه بود؛ این در حالیه که ما پذیرفتیم الان هم در زندگی روزمره به کار بردیم، مثلا توی کشیدن نقشه ی قطار شهری مشهد نیومدیم بگیم : ((بابا این همه شکل هندسی که رو کاغذ می کشیم و بعد هم میخواد یه شهر رو روی زمین پوشش بده روی یه کرست؛ چرا اشتباه حساب می کنین؟!)) اما حالا ده ها سال بعد رو فرض کنین که قطاری که میخواد لندن رو به توکیو وصل کنه، تازه  یه وجب هم از سطح زمین فاصله داره(اصطکاک با زمین نداره) میخواد با سرعت 1000 کیلومتر در ساعت به راه بیفته ، اون هم رو این کره ی بزرگ؛ اونوقت باز هم همین ریاضی خودمون روی کاغذ جواب میده یا باید از معادلات اجسام کروی استفاده کنیم؟! پس ریاضی هم تحت تاثیر محیطه و اینم یه شباهتش با فیزیکه. (البته این نظر من طبق یه قانون که برای همیشه توی مغزم ثبتش کردم، یعنی قانون کور در بهشت(تو ی متن های بعدیم در ادامه ی همین مطلب راجع بهش توضیح میدم) ، خیلی تغییر کرده.)
یک نظر با توجیه و توضیح: برخى از متفكرين، رياضيدان ها را دانشمند مى دانند، چون برهان هاى رياضى را معادل با آزمايش هاى تجربى مى گيرند، اما برخى ديگر رياضى را علم نمى شناسند. آنها استدلال مى كنند كه نظريه ها و فرضيه هاى رياضى قابل آزمون تجربى نيست. چه رياضى را “علم” بدانيم يا ندانيم، نكته مهم اين است كه رياضى براى علم ضرورى است. مشاهدات جمع آورى شده در علوم تجربى و سنجش آنها نيازمند استفاده از رياضيات است. حساب احتمالات و آمار و حساب ديفرانسيل و انتگرال، شاخه هايى از رياضيات هستند كه در علوم تجربى از آنها استفاده مى شود. رياضيات در واقع ابزارى مفيد براى توصيف و شناخت جهان است هیچ دانشی به اندازه ی فیزیک از ریاضیات بهره نبرده و در عین حال هیچ دانشی مانند فیزیک در توسعه ی ریاضیات نقش نداشته است. قوی ترین و کاربردی ترین شاخه های ریاضی نظیر حساب دیفرانسیل و آنالیز برداری توسط فیزیکدانان ابداع شده یا توسعه یافته است. اما تحول هیچ بخشی از ریاضیات مانند هندسه متاثر از کشفیات فیزیکی نبوده است.  هرچند برخی از ریاضی دانان، ریاضیات را یک دانش مجرد و انتزاعی می دانند که مستقل از پدیده های فیزیکی قابل بحث است، اما ذهنیت بانیان آن متاثر از عینیت فیزیکی بوده است. قرنها قبل از آنکه فیثاغورث قضیه ی معروف خود را ارائه کند، اهالی بین النحرین آن را بکار می بردند. قرنها پیش از اقلیدس برای ساختن اهرام مصر از اصول هندسه ی  اقلیدسی استفاده شده است. صورت بندى «اقليدس» از هندسه تا قرن نوزدهم پررونق ترين كالاى فكرى بود و پنداشته مى شد كه نظام اقليدس يگانه نظام هندسی در طبیعت است.
در قرن نوزدهم دو رياضيدان بزرگ به نام «لباچفسكى» و «ريمان» دو نظام هندسى را صورت بندى كردند كه هندسه را از سيطره اقليدس خارج مى كرد. هندسه اقليدسى مدلى براى ساختار نظريه هاى علمى بود و نيوتن و ديگر دانشمندان از آن پيروى مى كردند. هندسه اقليدسى بر پنج اصل موضوعه استوار است و قضاياى هندسه با توجه به اين پنج اصل اثبات مى شوند. اصل موضوعه پنجم اقليدس مى گويد: «به ازاى هر خط و نقطه اى خارج آن خط، يك خط و تنها يك خط به موازات آن خط مفروض مى تواند از آن نقطه عبور كند.» هندسه «لباچفسكى» و هندسه «ريمانى» اين اصل موضوعه پنجم را مورد ترديد قرار دادند. در هندسه «ريمانى» ممكن است خط صافى كه موازى خط مفروض باشد از نقطه مورد نظر عبور نكند و در هندسه «لباچفسكى» ممكن است بيش از يك خط از آن نقطه عبور كند. با اندكى تسامح مى توان گفت اين دو هندسه منحنى وار هستند. بدين معنا كه كوتاه ترين فاصله بين دو نقطه يك منحنى است.
هندسه اقليدسى فضايى را مفروض مى گيرد كه هيچ گونه خميدگى و انحنا ندارد اما نظام هندسى لباچفسكى و ريمانى اين خميدگى را مفروض مى گيرند (مانند سطح يك كره) همچنين در هندسه هاى نااقليدسى جمع زواياى مثلث برابر با 180 درجه نيست. (در هندسه اقليدسى جمع زواياى مثلث برابر با 180 درجه است.) ظهور اين هندسه هاى عجيب و غريب براى رياضيدانان جالب بود. اما اهميت آنها وقتى روشن شد كه نسبيت عام اينشتين توسط بيشتر فيزيكدانان به عنوان جايگزينى براى نظريه نيوتن از مكان، زمان و گرانش پذيرفته شد. چون صورت بندى نسبيت عام اينشتين مبتنى بر هندسه «ريمانى» است. در اين نظريه هندسه زمان و مكان به جاى آن كه صاف باشد منحنى است. اينشتين براى تبيين حركت نور از هندسه نااقليدسى استفاده كرد. بدين منظور هندسه «ريمانى» را برگزيد
 اينشتين معتقد بود واقعیات هندسه ريمانى را اقتضا كرده اند. نور بر اثر ميدان هاى گرانشى خميده شده و به صورت منحنى در مى آيد يعنى سير نور مستقيم نيست بلكه به صورت منحنى ها و دايره هاى عظيمى است كه سطح كرات آنها را پديد آورده اند. نور به سبب ميدان هاى گرانشى كه بر اثر اجرام آسمانى پديد مى آيد خط سيرى منحنى دارد. براساس نسبيت عام نور در راستاى كوتاه ترين خطوط بين نقاط حركت مى كند اما گاهى اين خطوط منحنى هستند چون حضور ماده موجب انحنا در مكان - زمان مى شود
در نظريه نسبيت عام گرانش يك نيرو نيست بلكه نامى است كه ما به اثر انحناى زمان _ مكان بر حركت اشيا اطلاق مى كنيم. آزمون هاى عملى ثابت كردند كه شالوده عالم نااقليدسى است و شايد نظريه نسبيت عام بهترين راهنمايى می باشد كه ما با آن مى توانيم اشيا را مشاهده كنيم. اما مدافعين هندسه اقليدسى معتقد بودند كه به وسيله آزمايش نمى توان تصميم گرفت كه ساختار هندسى جهان اقليدسى است يا نااقليدسى. چون مى توان نيروهايى به سيستم مبتنى بر هندسه اقليدسى اضافه كرد به طورى كه شبيه اثرات ساختار نااقليدسى باشد. نيروهايى كه اندازه گيرى هاى ما از طول و زمان را چنان تغيير دهند كه پديده هايى سازگار با زمان - مكان خميده به وجود آيد. اين نظريه به قراردادگرايى مشهور است كه نخستين بار از طرف رياضيدان و فيزيكدان فرانسوى «هنرى پوانكاره» ابراز شد.
 Huh?
 Huh?
اطلاعات عمیق تر، دید وسیع تر
بیاین باهم یه قانونی بین خودمون وضع کنیم، پس نصیحت نیست، قانونه: هیچ وقت فکر نکنید که دیگه از همه چیز سر درآوردید بلکه همیشه باور داشته باشین که هنوز هیچی نمیدونین؛ اسمش رو هم بذاریم: کور در بهشت(یک ستاره ی دیگر در این جهان ک شف شد، چه بسا وراء این جهان) (البته اگه حروف جمله به ترتیب نیومدن برمیگرده به این که من کم آوردم ، دیگه به بزرگی خودتون ببخشید) ؛ از این به بعد  طبق این قراری که باهم گذاشتیم جلو میریم:

اول میخوام دیدمون راجع به فلسفه باز تر بشه (طبق قانون کور در بهشت میخوایم فقط یه قطره ی دیگه از دریای فلسفه رو بچشیم؛ خداکنه شور نباشه!)
نظر دکتر علی شریعت مداری: فلسفه وضع يا هيأتی ذهنی است كه انسان در مقابل عالم وجود و زندگي دنيوی اتخاذ مي كند. Huh?
ادامه ی نظر دکتر علی شریعت مداری: فلسفه روشن تحقيق و تفكر وابسته  و استدلال براي حل مسائل كلي و عمومي عالم است و معتقدند جمع و تاليف  واقعيات و استنتاج از آن ها براي فهم حقيقت كافي نيست و بايد نسبت به آن ها تحليل و تفكر كرد. Huh?
ادامه ی نظر دکتر علی شریعت مداری: فلسفه اخذ و تحصيل يك نظر كلئي نسبت به عالم است و فلسفه چون نقطه ي اهرم ارشميدس براي جا به جا كردن جهان است. فلسفه نقش رئ يس ستاد علوم خاصه را دارد و از روي نتايج آن علوم تصوير كلي عالم را رسم مي‌كند. Huh?
ادامه ای برای نظر دکتر علی شریعت مداری: براي اين مشرب چون سوال هاي و مسائل معين و تعدادي نظرات معين تعريف شده است كه ابدي و باقي هستند و پيشرفت در علوم باعث يافتن راه حل تازه اي براي آن ها مي شود. Huh?
ادامه ی نظر دکتر علی شریعت مداری: فلسفه تحليلي يا تحليل منطقي كه عمل فلسفه را ايضاح(روشن) مي‌كند و تبين معاني الفاظ و دادن تعاريف است، تحليل مفاهيم مستعمل در عرف عام و علوم خاصه مي داند. در نظر اين نوع نگاه امر واقع موضوع علوم دقيقه است  و نسبت بين مفاهيم جزء منطق و رياضت است و نقد و تحليل مبادي علوم و مقايسه نتايج آن‌ها و تحليلي مفاهيم و الفاظ مستعمله در آن‌ها را كار خود مي‌داند. Huh?

یک توضیح:
بنا بر روايت ديوژن (diogen)، لئوس فرمانرواي نيلون ها از فيثاغورث پرسيد:
تو كه هستي؟
فيثاغروث پاسخ داد:«من فيلسوفم»
چون اين واژه براي پرسنده نا آشنا بود فيثاغورث از نئولژيسم (علم واژه پردازي) ياري جست؛ او زندگي را به بازي هاي المپيك تشبيه كرد و گفت مردمي كه در اين بازي هاي حضور مي يابند بر سه نوع اند: برخي براي مسابقه مي آيند، برخي براي داد و ستد و پاره اي براي تماشا. زندگي نيز به همين گونه است، برخي زاده شدند كه بنده ي جاه و مقام دنيوي و اسير وسوسه نفس و ثروت باشند و برخي ديگر خردمند هستند و تنها در جستجوي حقيقت. (هنگامي كه مابین يونانيان واژه فلسفه ساخته شد در مورد عقل برداشت يكساني وجود داشت و منظور از آن شناخت اشيايي بود كه او نسبت به آن ها جاهل بود.)

نظر جان ديوني(فيلسوف آمريكايي): اگر تعليم و تربيت را عبارت از تشكيل و ايجاد تمايلات اساسي عقلاني و عاطفي نسبت به طبيعت و همنوعان بدانيم در اين صورت فلسفه را ممكن است به عنوان تئوري عمومي يا اساس نظري تعليم و تربيت تعريف كرد.
 Huh? Huh? Huh?
آلفرد وايتهد (فيلسوف و رياضيدان، استاد راسل):فلسفه در حال حيرت و تعجب آغاز مي‌شود و در پايان وقتي فكر فلسفي كار خود را به بهترين وجه انجام داد، حيرت همچنان باقي است اما ممكن است در زمينه توجه به عظمت اشياء و تلطيف و  تزكيه ي عواطف چندي به وسيله ي فهم اضافه شده باشد.
 Huh? Huh? Huh?
در كتاب زمينه ي تاريخ فلسفه(اثر : اي. خيليابيچ  ترجمه ي هرمزان) : فلسفه را يكي از قديمي ترين اشكال آگاهي اجتماعي مي داند و فلسفه را به عنوان مجموعه معارف انسان از جهان پيرامون و خود كه در جامعه‌ي برده‌داري پديدار گشت معرفي مي كند و اين طور ادامه مي دهد كه بعد ها وقتي امور مربوط به طبيعت در عرصه اي گوناگون و معرفت نيز، تكامل يافتند شاخه شاخه شدن و جدايي علوم مختلف آغاز گرديد و در همين دوران فلسفه به عنوان يك رشته اي مختلف شكل گرفت و به موازات تكامل علوم خاص مسائل رو به روي فلسفه به عنوان يك رشته ي مختلف مشكل گرفت و به موازات تكامل علوم خاص مسائل رو به روي فلسفه تغيير كرد و حاصل اين شرايط اجتماعي نوين، وظايف جديد بودي كه در برابر انديشه هاي نظري قرار گرفت و انديشه ي نظري را به بازتاب روند هاي عيني جهان خارج از ذهن انسان فرا مي‌خواند.
 Huh? Huh? Huh?
 Huh? Huh? Huh?
علامه طباطبايي: يك سلسله بحث هاي برهاني كه غرض و آرمان نامبرده تامين نمايد و نتيجه ي آن ها اثبات و وجود حقيقي اشياء و تشخيص علل و اسباب آن ها چگونگي مرتبه وجود آن ها مي‌باشد را فلسفه مي‌نامند.
 Huh? Huh? Huh?
 Huh? Huh? Huh?
 Huh? Huh? Huh?

خوب!
حالا نوبت یه مقدمه است از فیزیک (البته این هم یه  نظره با توضیح)
 
علم فیزیک رفتار و اثر متقابل ماده و نیرو را مطالعه می‌کند. مفاهیم بنیادی پدیده‌های طبیعی تحت عنوان قوانین فیزیک مطرح می‌شوند. این قوانین به توسط علوم ریاضی فرمول بندی می‌شوند، بطوری که قوانین فیزیک و روابط ریاضی باهم در توافق بوده و مکمل هم هستند و دوتایی قادرند کلیه پدیده‌های فیزیکی را توصیف نمایند.
 Huh?
تاریخچه علم فیزیک
از روزگاران باستان مردم سعی می‌کردند رفتار ماده را بفهمند. و بدانند که: چرا مواد مختلف خواص متفاوت دارند؟ ، چرا برخی مواد سنگینترند؟ و ... همچنین جهان ، تشکیل زمین و رفتار اجرام آسمانی مانند ماه و خورشید برای همه معما بود.
قبل از ارسطو تحقیقاتی که مربوط به فیزیک می‌شد ، بیشتر در زمینه نجوم صورت می‌گرفت. علت آن در این بود که لااقل بعضی از مسائل نجوم معین و محدود بود و به آسانی امکان داشت که آنها را از مسائل فیزیک جدا کنند. در برابر سؤالاتی که پیش می‌آمد گاه خرافاتی درست می‌کردند، گاه تئوریهایی پیشنهاد می‌شد که بیشتر آنها نادرست بود.
این تئوریها اغلب برگرفته از عبارتهای فلسفی بودند و هرگز بوسیله تجربه و آزمایش تحقیق نمی‌شدند و بعضی مواقع نیز جوابهایی داده می‌شد که لااقل بصورت اجمالی و با تقریب کافی به نظر می‌رسید.
جهان به دو قسمت تقسیم می‌شد: جهان تحت فلک قمر و مابقی جهان. مسائل فیزیکی اغلب مربوط به جهان زیر ماه بود و مسائل نجومی مربوط به ماه و آن طرف ماه نیز «فیزیک ارسطو» یا بطور صحیحتر «فیزیک مشائی» بود که در چند کتاب مانند «فیزیک» ، « آسمان» ، « آثار جوی» ، « مکانیک» ، « کون و فساد» و حتی«مابعدالطبیعه» دیده می‌شد.
تا اینکه در قرن 17 ، گالیله برای اولین بار به منظور قانونی کردن تئوریهای فیزیک ، از آزمایش استفاده کرد. او تئوریها را فرمولبندی کرد و چندین نتیجه از دینامیک و اینرسی را با موفقیت آزمایش کرد. پس از گالیله ، اسحاق نیوتن ، قوانین معروف خود (قوانین حرکت نیوتن) را ارائه کرد که به خوبی با تجربه سازگار بودند.
بدین ترتیب فیزیک جایگاه علمی و عملی خود را یافت و روز به روز پیشرفت کرد، مباحث آن گسترده‌تر شد، تا آنجا که قوانین آن از ریزترین ابعاد اتمی تا وسیعترین ابعاد نجومی را شامل می‌شود. اکنون فیزیک مانند زنجیری محکم با بقیه علوم مرتبط است و هنوز هم به سرعت در حال گسترش و پیشرفت می‌باشد.

یک نظر درباره ی ارتباط ریاضیات و فیزیک:
روابط بين رياضيات و فيزيك از امروز آغاز نمي شود. مگر اصل ارشميدسي ( "به هر جسم كه در مايعي غوطه ور شود نيرويي برابر با وزن مايع هم حجم ان وارد مي شود ") يك جمله رياضي درباره پديده فيزيكي نيست ؟ مگر نه اين است كه فيزيك براثر ابداع حساب ديفرانسيل و انتگرال در قرن 17 به وسيله نيوتن و لايبنيتس به پيشرفت چشمگيري دست يافت ؟ آنچه مهم تر است اين است كه روابط بين اين دو رشته هميشه يك طرفه نيست كه اول يك ابزار رياضي اختراع
شود و سپس در يك مسئله فيزيك بكار رود. يكي از مثال هايي كه از بين خيل مثال هاي متعدد مي توان به عنوان شاهد آورد اين است : ضمن علاقه و كار روي مسئله انتشار حرارت بود كه رياضيدان فرانسوي ژان باپيست ژوزف فوريه "سري هاي فوريه" را مطرح كرد ، كه از آن پس نقش فوق العاده مهمي در علوم و فنون ايفا كرده اند.
فيزيك قرن 20 پر از فعل و انفعال متقابل با رياضيات است. از موارد آن مي توان دو نظريه عمده را مثال زد كه در آغار قرن پديد آمدند ، نظريه نسبيت آينشتاين و مكانيك كوانتيك. نسبيت آينشتاين نظريه اي در گرانش است كه به جاي نظريه جاذبه نيوتن بر كرسي مي نشيند؛ اين نظريه مبتني بر مفاهيمي مربوط به هندسه هاي نااقليدسي است. هندسه هايي كه در قرن 19 وارد شدند و در آن زمان احدي گمان نمي برد كه چنين مباحثي از رياضيات بتوانند كاربردي در دنياي واقعي داشته باشند.
به همين شكل ، زماني كه رياضيدانان در سال هاي 1900 مطالعه " فضاهاي هيلبرت " را آغاز كردند هيچكس فكر نمي كرد كه بيست سال بعد رياضيات فضاهاي هيلبرت به شكل چارچوب مناسب براي بيان فرمول بندي مكانيك كوانتيك در خواهند آمد در جهت عكس مطالعات بنيادي در نسبيت عمومي و در مكاميك كوانتيك باعث تقويت پژوهش هاي صرفا رياضي گرديده اند.
در دهه هاي 1930 تا 1950 ، قالبي نظري كه هم از لحاظ مفاهيم و هم از نظر فنون رياضي مورد استفاده ، بسيار پيچيده است ، بكار گرفته شد كه نظريه كوانتمي ميدانها ناميده مي شود. در اين چارچوب و با يافتن ذرات بنيادي جديد ، فيزيك دانان كشف كردند كه دنياي ذرات بنيادي از تقارنهايي برخوردار است. نظريه گروه ها ، شاخه مهمي از رياضيات است كه در قرن 19 تاسيس شد ، در روشن شدن اين تقارن ها ( كه غالبا تقارن هاي مجردي هستند ) نقش اساسي ايفا كرده است. بر اثر همين نظريه گروه ها بود كه در موارد عديده اي فيزيك دانان نظري توانستند وجود برخي از ذرات بنيادي را سالها پيش از آنكه در تجربه به دست آيد پيشگويي كنند.

برخی کاربرد های  ریاضی در فیزیک:
مكانيك ذرات و سيستم ها (Mechanics of particles and systems) : اين بخش از فيزيك حركت مجموعه اي از ذرات يا اجسام جامد كه شامل چرخش و ارتعاش اجرام است را بررسي مي كند. حساب تغييرات و معادلات ديفرانسيل در اين بخش بكار مي رود.
مكانيك سيالات (Fluid mechanics ) : اين بخش به مطالعه هوا ، آب و ساير سيالات در حركت مي پردازد. از لحاظ رياضي شامل مطالعاتي در مورد جواب هاي معادلات ديفرانسيل و روشهاي عددي حل آنها (در مقياس بزرگ) است.
فيزيك نور و تئوري الكترومغناطيس (Optics, electromagnetic ) : در آن به مطالعه انتشار و توسعه امواج الكترومغناطيس و تداخل و انكسار (شكست ) آنها مي پردازد. علاوه بر شاخه هاي متداول آناليز از مفاهيمي در هندسه نيز استفاده مي كند.
ترموديناميك كلاسيك (Classical thermodynamics) : موضوع مورد بحث در اين بخش انتقال گرما و روند انتقال آن از ميان اجسام است. در اين بخش از سري هاي فوريه استفاده مي شود.
نظريه كوآنتوم (Quantum Theory ) : به بررسي جواب هايي از معادله ديفرانسيل شرودينگر (Schr?dinger ) و همچنين شامل مطالعاتي در مورد Lie group theory (ترجمه=؟ ) و نظريه كوآنتوم و نظريه انتشار و همچنين مفاهيمي از آناليز تابعي ، Yang-Mills problems ، Feynman diagrams و ... مي باشد.
نظريه نسبيت و جاذبه (Relativity and gravitational theory ) : در بيشتر موارد از هندسه ديفرانسيل ، آناليز و نظريه گروه ها استفاده مي كند.
نظريه سيستمها : بررسي سير تكاملي سيستمها پيچيده مانند آنهايي كه در مهندسي وجود دار ند. براي اينكه بتوانيم يك سيستم را در شرايط مورد نظر خودمان قرارد هيم بايد پارامترهاي موثر بر آن را بشناسيم و سپس آن پارامتر ها را طوري انتخاب كنيم كه شرايط مطلوب ايجاد شود. اين بخش از فيزيك به ويژه براي بازشناسي سيستم و تشخيص پارامترهايي كه بر توسعه و يا كنترل آن موثرند و همچنين انتخاب مناسبي از آنها بكار مي رود. اين بخش از فيزيك از معادلات ديفرانسيل ، آناليز تابعي ، آناليز عددي و هندسه ديفرانسيل بهره مي گيرد.

تکمیل و نتیجه گیری ها ؛ بعداَ!!  Grin

این مطلب ادامه دارد

اگر همواره مانند گذشته بیندیشید همواره همان چیز هایی را به دست می آورید که تا به حال کسب کرده اید.(فاینمن)
جمع آوری : Resister
خارج شده است
صفحه: [1]   بالا
چاپ صفحه
My Communityهمه مباحث فیزیکدر کلاس های آقای شیرزاد چه میگذرددبیرستان پسرانه امام حسین(ع) سال 86-87103موضوع: فلسفه چیست؟ علم چیست؟ فلسفه ی فیزیک چیست؟
پرش به :